X
تبلیغات
زولا

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود





باران تویی...


به خاک من بزن.


باز آ  ببین ...


که بی مه تو من ؛


هوای  پر زدن ندارم...


باران تویی...


به خاک من بزن...


باز آ  ببین ...


که در ره تو من ...


نفس بریده در گذارم...




پ.ن: شعر از متن ترانه ی زیبای "باران تویی" گروه چارتار...

نوشته شده در سه‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1392ساعت | 03:01 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (6)



آدمیزاد

حرفِ تازه می خواهد!


حرفِ تازه

شهامت!


زندگی

شهامت 

می خواهد دوست من

شهامت ...






نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1392ساعت | 09:38 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (4)




و تو 

محبوب کوچکم

با من بگو؛

از کجای این راهِ ناامنِ پرشیبِ تا همیشه لغزان ترسیده ای؟


ما که از عشق رویینه تنیم!

نوشته شده در سه‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1392ساعت | 10:18 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (6)




مرد 

از رویداده های امروز

و دیروز

غمگین است.


گمان می کند نمی دانم اما

مرد

ترسیده!


مردِ غمگین 

برای خوابی که به چشمش نخواهد آمد امشب

زود

خیلی زود به رختخواب رفته!



مردِ غمگینی که 

                   تولدش بود امشب


امشبی که

مردی با غمگینیَش 

وصله می کند به صبح...





نوشته شده در سه‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1392ساعت | 10:08 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (3)




آدم گاهی احتیاج دارد به یک عالمه نرسیدن.


رسیدن ها تمام می شوند

کهنه می شوند

خسته  می کنند....


اصلاً کسی چه می داند؛


ارزش آدمی شاید 

به تعداد نرسیده هایش است!!!




نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد‌ماه سال 1392ساعت | 04:00 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (3)







رویا را باید مثل یک گلدان گل درخشان جادویی 

یک گوشه ی خانه نگه داشت



نکن!


دستش نزن!



اکلیل هایش می ریزد...!!







پ.ن: من دلم دوباره یک عالمه رویا خواسته.



نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد‌ماه سال 1392ساعت | 01:03 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (2)



یکباره حالم خوب شد.


بی دلیل خاص.


از صبح نسیم تبریک گفت و زندایی و ناهید و امیرفرهنگ.


سرِ نسیم گریه کردم

سر زندایی دوباره بغض

سر ناهید آه کشیدم 

اما بعد امیر فرهنگ...


بهتر شدم یکباره!


بی دلیل.


دوباره امیدی از جایی برگشت شاید...


خیلی بد است آدم روز سالگرد ازدواجش به شدت احساس ناامیدی کند!


خدا نصیب گرگ بیابان نکند.



خوبم. 


:)


این یکی واقعی بود.






نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد‌ماه سال 1392ساعت | 02:17 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (8)




و تو چقدر در تمام این راه صبور بودی... 


و آشنا...



و من چقدر با عشقی دردناک 


همیشه


دوستت داشتم...


حتی توی نا امید ترین لحظات...




نازنینم؛


چون همیشه


تو بگیر زیر بازویم را


بلندم کن احسان،


باز طوفانیَم!




نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد‌ماه سال 1392ساعت | 01:54 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (1)







یک دو گانه ی واقع گرایانه نوشته بودم برای امروز که سالگرد ازدواجم است.


دوستش نداشتم!


آخر زیادی ماندگار می شد با چاپ شدنش در این روز خاص!


یک روز دیگری می نویسمش.




برای امروزم می خواهم آرزو کنم؛

که شاد باشیم!


مطمئن باشیم و شاد!


همین!







نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد‌ماه سال 1392ساعت | 11:43 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)







پرنده می خواند  لای لحظه هایم.


بازیگوش شده امروزم!



بیا 

بیا بگذار بچگی کند زندگی امروز...


بگذار خستگی بتکاند ...



ما آدم بزرگ های تا همیشه گرفتارِ اراده ایم!


پس اراده کن!





پرنده می خواند  لای لحظه هایم.


یعنی؛

گذاشته ام 

پرنده بخواند لای لحظه هایم...





نوشته شده در سه‌شنبه 1 مرداد‌ماه سال 1392ساعت | 10:29 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)