X
تبلیغات
زولا

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود



یادم آمد!

از همان اول صبح توی رخت خواب که فهمیدم یک ساعت دیگر هم می توانم بخوابم دارم سعی می کنم به خاطر بیاورم چه خواب دیدم دیشب.


حالا یک دفعه یادم آمد.


خواب دیدم دارد عروسی می شود و من بالاخره تصمیم گرفتم موهایم را رنگ کنم.

آرایشگر رنگ را ساخت

فضا گرم و نمناک بود 

و من یکدفعه در لحظه آخر گفتم نه!


رنگ نکردم موهایم را!


همین.


چرا انقدر از صبح برایم مهم بود که این را به خاطر بیاورم؟


حتماً فقط این نبوده!

حتماً یک چیز دیگری هم بوده!




نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1392ساعت | 12:47 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (5)




در خواب تو

بیدار بودم

سرگردان و بیدار

حتا همان لباس صورتی هم تنت نبود

موهات دور صورتت...

دیده‌ای ماه خرمن می‌زند؟

آسمان مثل پرده‌های سیاه

از دور صورتش فرومی‌ریزد

دیده‌ای؟

نفس می‌زدی

و من

بین لب‌ها و سینه‌هات

سرگردان بودم

گفتی کجایی؟

گفتم سرگردانی قید زمان است

نه مکان.



عباس معروفی

نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1392ساعت | 12:29 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (1)

نه!


یک دیواری باید باشد؛



وقتی مجاورانِ هر روزه آدم از دریافت اس ام اس:

"اگه نیمه گمشده تو پیدا نکردی زیاد مهم نیست...
درد واقعی از اونجایی شروع میشه که نیمه پیداشدتو گم کنی..."

ذوق بکنند و بلند بخوانندش
و با دریافت اس ام اس :

" باز گشته ام از سفر
سفر از من باز نمی گردد!"

رو به هم کنند و با صدای بلند بخندند:

"چه چرند!"



آدم با تمامٍ قدرتش مستقیم سرش را بکوبد به آن!


بعله!
نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1392ساعت | 10:51 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (4)





چیزهای کمی در دنیا هستند

که  به اندازه "پریشانی مادرانه "

می توانند من را بترسانند!


من اشتباه می کنم آیا

یا واقعاً 

"مادر شدن" یعنی یک دنیا را خلق کردن و برایش فلسفه نوشتن و حتی فکر بهشت و جهنمِ بعد از آخرتش را هم کردن؟




نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1392ساعت | 03:21 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (4)






صدای آرام اما محکمش


آرام آرام


بیدارم کرد.


شنیدم که چگونه با به دوش کشیدن قطعیتی 


- که بی شک خود از آن اطمینان نداشت- 


تلاش کرد مادرش را آرام 


و قوی کند...


شنیدم که چطور با دادن امیدهای محکم 


و سرزنش های دوست داشتنی


تکیه گاهِ مادرش شد...


شنیدم که چطور


مادرش را که دیشب


در بندِ افسردگی 


گرفتار می نمود؛


بالا کشید...




خداحافظی که کرد


سکوت که حاکم شد


تخت را که رها کردم


آغوش کوچکش که پناهم داد


عذرخواهیش از اینکه بیدارم کرد، تمام که شد


در جواب سوالم ، از افسردگی مادرش که هیچ نگفت


فهمیدم


که چه تلاشی می کند هر لحظه 


تا همسرش 


باز


در بند افسردگی دچار نیاید...




نوشته شده در سه‌شنبه 12 شهریور‌ماه سال 1392ساعت | 10:56 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (9)





بوسیدنِ تو


-بوسه های من، بر گونه های تو- 


در ذهن من انگار  یک ربطی به گنجشک دارد!


حالا 


این ربط 


یا مالِ "گنجشککان پرگوی باغِ شاملوست"


یا


...


نه،


ربطش همان 


"گنجشککان پرگوی باغِ شاملوست"...






نوشته شده در سه‌شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1392ساعت | 04:43 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (5)








روزگار 

سرد و گرم می شود هی!




پاییز


 پشت در است...






نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1392ساعت | 11:09 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)