X
تبلیغات
زولا

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود




لبخند که شروع عشق است .. آفتاب که شروع حیات است ..


گاهی شما باید بروید ... همیشه او نمی آید .


گرم .. پر از شکلات ...


می اید و آفتاب می شود ..


خوشحالم از احساس همذات پنداری تون .. قدرت یافتنی نیست ، خلق کردنی ست ... باید خالق قدرت خود باشید .. باید پذیرش داشته باشید و ذره ای ایمان .. ایمانی که یقه ی سرنوشت را بگیرد ...باید آن چیز را که دوست دارید ، رویایتان هست را خود خلق کنید .. باید بدانید که خودتان هستید که آفریننده ی دنیایتان هستید ..


ایمان به آفتاب ، ایمان به درون است .. ایمان به تابلویی ست که دستانمان آن را کشیده است ... دستهای خودمان ..

شاید بدتر شود .. شاید کسی نباشد ...شاید تنهاتر شویم .. اما همین تغییر کیفیت تمام چیزهای بدش را می برد زیر سوال ...


مرد خود سایه شده است .. رفته است به گوشه ای و برای خود می نوازد ... کسی هم که نباشد تنش را به دریا می زند ...


ما دستمان را به جز زانوانمان به هیچ جا وصل نکردیم ..


آفتاب همان بهشتی ست که رویاهایمان وعده اش را داده اند ..

...


هیچ چیز ثابت نیست ... کلمه ها می دانند ..


گمانم به خیی چیزها این گونه نبود که شد .. اما خب ، دنیاست دیگر .. در و پیکر که ندارد .. گاهی یک چیزهایی دیر به ما نشان داده می شود .. که البته این خود یعنی توهین ..






خوشحالم!

خیلی زیاد!

این ها را بعد از مدتها دوستی نوشته که روزهای زیادیست زندگیش را رها کرده بود!

گاهی حتی می ترسیدم بِبُرّد تمام بند ها را!

اما حالا... ببینید چگونه به خودش ایمان آورده!

ببینید چگونه از دلِ آن همه رنج، خدایی بیرون کشیده!

این یکی تولدش را به جد تبریک باید گفت...



http://soolaan.blogfa.com/


نوشته شده در پنج‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1392ساعت | 11:21 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (4)









1- صحنه: (شام را آورده ام روی میز، صدایش کرده ام که بیا، سریع آمده چون می داند باید سریع بیاید!!! )

    شام: (سیب زمین پخته + تن ماهی!)

    


می گوید: به به عزیزم بیا شام خوشمزه بخوریم...

می گویم: دوس داری من شام بخورم؟ نمی ترسی چاق بشم؟

می گوید: فقط دوس دارم تو خوشحالی باشی...


در فکر من : ( چه بلایی سرِ این پسر آورده ام که این شده رویایش؟ این عشق است یا اسارت و ایثار؟ نباید برایش کاری بکنم؟ نباید عوض بشود این حس؟ من خودخواهم که از این حرفش این همه لذت بردم؟ چرا پس تهِ این لذت این حزن لعنتی جا گرفته یک هو؟ رویای من چه؟ توی رویای من خوشحالیِ او کجاست؟... آهان... ببینش... در صدرِ رویاهاست انگار! اما او که بزرگترین خوشحالیش، خوشحال شدن من است! ... پس باز هم یک جور خودخواهی در این یکی رویایم هم... چکار کنم...)

در فکر او احتمالاً : (چه خوب که امشب شام خورد! جمع کنیم سفره را بیگ بنگ ببینیم!)







2- مادر بالاخره موفق شده خانه و زندگی را بیاورد تهران یک جایی در نزدیکی ده دقیقه پیاده روی خودمان و من دچار "اضطرابِ قرارگیری در موقعیتِ عدمِ کنترلِ کامل بر شرایط " شده ام!







3-  هنوز نظرم عوض نشده؛ پاییز 92 سرشار ترین پاییز زندگیم بود!









نوشته شده در شنبه 23 آذر‌ماه سال 1392ساعت | 11:26 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (5)



دیشب خواب دیدم یک بچه به دنیا آورده ام!


پسر بود!


شبیه من نبود!


شبیه احسان هم نبود!


یک جوری شبیه بچه ی تازه به دنیا آمده ی برادر احسان بود. و من مدام فکر می کردم چرا شبیه خودِ احسان نیست حداقل!

احسان مثل همیشه با لحنِ "ناراحت نباش؛ درست می شود"ش ، گفت : "بزرگ بشه شبیهِ من می شه"!


و من نمی دانستم آیا راضی میشوم با این؟


از صبح هی فکر کرده ام چرا انقدر ناراحت بودم توی خواب...


حالا گمان می کنم می دانم.


من دوست دارم بچه داشته باشم، اما یک جوری که بچه ام شبیهِ هیچکدامِ این آدم ها نباشد... شبیهِ من نباشد! 

شبیهِ یک جورِ خوبی از انسان ها باشد که ... که ... انقدر خوشبخت هستند که با خودشان روراست باشند! 

شبیهِ شادی باشد... شبیهِ معنای واقعیِ زندگی....

حتی دوستم نداشته باشد! 

اما خودش برای خودش دوست داشتنی باشد!

دوست دارم بچه ام چیزی شبیهِ حسود نبودن باشد!

حسرت نخوردن!

امیدوار بودن ...

هنرمند بودن...


شاد بودن...


آزاد بودن!





من 

نه که دلم بچه نخواهد؛


من

فقط دلم 

داشتن همچین بچه ای را

امیدوار نیست!



نوشته شده در یکشنبه 17 آذر‌ماه سال 1392ساعت | 04:30 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (3)








داشتم فکر می کردم باید اینجا بنویسم که از پاییز یک هزار و سیصد و نود و دو،


 - هر چند هنوز تمام نشده- 


راضیم!


این اولین پاییز زندگیم بود که احساس کردم به حد کافی عاشقم...



***


باد می وزد


باد می وزد در زندگی...


ولش کنی می خواهد شاخه شاخه ی روزهایت را بخشکاند!


تو یک لحظه به حال خودش بگذارش ببین 


چگونه کویر می سازد از تو!



***


عاشقانگی 


بیش از پاییز و باران و کوچه،


تلاش می خواهد و


استقامت!






نوشته شده در یکشنبه 3 آذر‌ماه سال 1392ساعت | 11:06 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (4)






باز هم ببار...



این بار یک جوری اما


بی آن که به پاییز شدنِ روزگار بر بخورد؛

 

یک کمی بهار کن!


نمی شود؟





نوشته شده در شنبه 2 آذر‌ماه سال 1392ساعت | 11:29 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)