X
تبلیغات
زولا

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود






یک دیشبِ غمناک آمد و رفت.

غم که خودش نمی آید! ما می آوریمش! خودش هم بیاید؛‌ ماییم که نگهش می داریم! خلاصه که یک شب غم گذشت. اما خب دوباره که شب می شود. کلاً آفتاب که بیاید بهتر می شوم - ماجرای سراتونین است -.


گیرِ من "اصالت" است.

باید اصالت قائل شد!

برای همه ی چیزهایی که هستند.

برای همه انتخاب ها ... همه ی قدم ها ... همه ی آدم های دور و بر ... باید برای همه روابط "وجود" قائل شد!

برای تک تک روزها ... عصرها ... پیاده روی ها ... تک تک لیوان های چای ... برای تک تک حقوق های ماهانه ... اصالت! باد اصالت قائل شد!


من اما

آدمِ تردید های اصالت براندازم!


و البته آدم یک چیزهایی هم نیستم.

مثلاً آدمِ‌ دست روی دست گذاشتن و چشم به راه خوشبختی نشستن هم نیستم!


من آدمِ‌ تلاش های باهمم ... آدم خستگی های آرامم ... آدمِ دوام آوردن در لحظه های حتی خیلی سختم ... من همه این ها را بلدم!

اما

لذت!


من آدمِ لذت بردن از ذره ذره دسترنج هایم نیستم!

آدمِ لذت بردن از ذره ذره دسترنج های پدر و مادرم هم نبودم!

آدمِ‌ لذت های صبورانه نیستم ...


من 

آدم لذت های یکباره ی نا منتظرِ عجولِ بی حسرتم ...

من

لذت بردن از "ذره ها" را بلد نیستم!*





* این جمله؛ افتخار نیست، اعتراف به یک ضعف است!




نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1394ساعت | 10:20 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (6)





در راستای "خدا، خدای نوشته های ثبت شده است" و این حرف ها، جانم برایتان بگوید که در برنامه است چند سالی روزهای آرامِ آفتابیِ خانه و خرید صبحگاهی و کودک و کاسکه و پرده های گلدار و میوه های تازه و رومیزی چهارخانه آبی و مبل مدرن آبی فیروزه ای و کوسن های رنگارنگ ... ای  وای ... و رنگ ... رنگ ... رنگ روغن هایم... که بویش تمام خانه را بگیرد ...و نقش نقش نقش ...

و خانه یادتان نرود که سفید سفید است !



بعله 


در توو دوو لیست می باشند این ها!


:)




نوشته شده در سه‌شنبه 25 فروردین‌ماه سال 1394ساعت | 12:41 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (3)







"خدا خدای نوشته های ثبت شده است!"

عنوانِ پستِ امروزِ دوست شیرینی بود که حالا یک مادر حساب می شود!


و من فکر کردم به "نوشته های ثبت نشده" ام!


بگذارید اعتراف کنم که سی سالگی سن سختی برای آرزو کردن نیست؛ تصورِ چهل سالگی شاید! بماند که احتمالاً خودِ چهل سالگی هم نیست ... این تصورِ لعنتی !

وقتِ باز خوانیِ‌ "وزنِ بودن" ِ سهراب است گمانم! 



دیشب که می خوابیدم بدجوری سی ساله بودم. تقصیرِ شیشه ی کتلت فروشیِ‌ کار و تجارت بود و تقصیر منتظر ماندن برای سیب زمینیِ توی راه ... تقصیرِ‌ تصویرِ ناگهان "زن " َم توی شیشه که چهار دقیقه و سی ثانیه خیره مانده بود!


گمانم "سی سالگی" جشن تکلیف می خواهد!



به من "ذوق زدگی " هدیه بدهید.

به خودم "ذوق زدگی" هدیه خواهم داد. ذوقِ ناگهان بودن در مکانی که امروز خواسته ام است. موهای باز در دشت های آفتابی با حسی از "امنیت" ...







پ.ن: این نوشته بنا بود پر شورتر از این حرف ها تمام شود. چرا سی سالگی انقدر دیر به نظر می رسد؟




نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1394ساعت | 10:23 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (4)




خب ...


جانم برایتان بگوید که جشن تولد سی سالگی زیبا بود! سرشار بود از توجه . سورپرایز واقعی ... کیک های خوشمزه ... مهمان های خوب ... کادوهای دوست داشتنی ... و هر لحظه بوسه و آغوش "عزیزترم از جان"!


و یک دنیا شرمندگی...

23 اسفند نود و سه را می گویم!


و عید ؛


انقدر غر زدم سر کارهای عقب مانده مامان که شروع تفریح را در شمال به تعویق می انداخت که خودم خودم را به عنوان شخصیت منفور خانواده معرفی کردم!

اما بعد کم کم عید شد و ... دیگران بخشیدندم ... 

نیمه ی دوم عید را ... می شد بیشتر دوست داشت! اما ... خودش یک پست مفصل است! من هم که سر و کارم زیاد با "تفصیلات" نیست، پس ...


دو تا سپاسگزاری دارم؛

اولی از تو؛

که این همه همراهی ... این همه خوبی! ... 


و دومی از شادی؛

که سال قبل همین موقع ها دستم را گرفت و من بلند شدم! 

امسال حالِ‌ این روزهای دور و بر تولدم اصلاً قابل قیاس نیست با سال قبل ...

من به یک پذیرش رسیدم!





نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1394ساعت | 10:27 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (3)