اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود




خب ...


جانم برایتان بگوید که جشن تولد سی سالگی زیبا بود! سرشار بود از توجه . سورپرایز واقعی ... کیک های خوشمزه ... مهمان های خوب ... کادوهای دوست داشتنی ... و هر لحظه بوسه و آغوش "عزیزترم از جان"!


و یک دنیا شرمندگی...

23 اسفند نود و سه را می گویم!


و عید ؛


انقدر غر زدم سر کارهای عقب مانده مامان که شروع تفریح را در شمال به تعویق می انداخت که خودم خودم را به عنوان شخصیت منفور خانواده معرفی کردم!

اما بعد کم کم عید شد و ... دیگران بخشیدندم ... 

نیمه ی دوم عید را ... می شد بیشتر دوست داشت! اما ... خودش یک پست مفصل است! من هم که سر و کارم زیاد با "تفصیلات" نیست، پس ...


دو تا سپاسگزاری دارم؛

اولی از تو؛

که این همه همراهی ... این همه خوبی! ... 


و دومی از شادی؛

که سال قبل همین موقع ها دستم را گرفت و من بلند شدم! 

امسال حالِ‌ این روزهای دور و بر تولدم اصلاً قابل قیاس نیست با سال قبل ...

من به یک پذیرش رسیدم!





نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1394ساعت | 10:27 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (3)