X
تبلیغات
زولا

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود



پاییز نود و چهار ، سبک تر از هر فصل دیگری 

از روی سر ثانیه ها می گذرد!


دوستی ، یکی از همین دیروزها گفت : "شما رفتنی نیستید! به ستوه  اگر نیایید از شرایط، نمی روید... دارید زندگیتان را می کنید آرام!"

هولی برم داشت از درستی بخشی از حرف هایش و لبخندم گرفت از علت انتخا ب رویه ی خودمان.


خواستم بگویم؛ کجایی مرتضی جان که نشسته ایم به حسرت روزگاری که به اضطرابِ "به دست نامده ها" تلف کردیم. این روزها که "سی" را تماشا می کنم، گاهی با خودم فکرمی کنم چه فرقی می کرد تبریز یا تهران، هنرهای زیبا یا بهشتی، خوابگاه یا خانه دانشجویی، نوزده یا پانزده، اصلاً  حتی درست یا غلط!!!

خواستم بگویم؛ ببین چگونه "سی" مقیاس زندگی را عوض می کند ... و  معیار شادمانی را دگرگون...

خواستم بگویم؛ همین که نفس می کشم این روزها ، قدم بر می دارم، قدرت لبخند زدن دارم، قدرت تغییر دادن ... قدرت خیال کردن ...  همین که نازنین ترین "انسان" ی که می توانستم به دست بیاورم را کنارِ خودم - (قبلاً یک جایی یادم هست در تعریف "ازدواج " برای کسی گفته بودم: ازدواج یعنی یک "آدم" داشته باشی برای خودت!)- دارم، آرامم ...

خواستم بگویم ؛ مرتضی ، این آرامشم را گران خواهم فروخت! من امتحانش کردم؛ این اضطراب ها از ترس به دست نیامدن های آینده، ارزشش را ندارد!

خواستم بگویم گذشت آن روزهای کودکی و به هم دوختن زمین و زمان بر سر "به دست نیامده"ای ... 

خواستم بگویم ؛ پخته شده ام ...


نگفتم.




نوشته شده در شنبه 23 آبان‌ماه سال 1394ساعت | 11:34 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (2)