X
تبلیغات
زولا

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود

 

Every MOMENT matters!
 
 
Life is not full of little moments; life IS “that moments”! 
I read this in a super emotional letter which was written by a great mom who was about death to her relatives. She wrote this letter in such a critical situation in which every second worth as a diamond.
This letter made me think about my diamonds and the way I waste them…
“After all," Anne had said to Marilla once, "I believe the nicest and sweetest days are not those on which anything very splendid or wonderful or exciting happens but just those that bring simple little pleasures, following one another softly, like pearls slipping off a string.”*
 
 
 

* L.M. Montgomery, Anne of Avonlea



نوشته شده در سه‌شنبه 29 دی‌ماه سال 1394ساعت | 01:21 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (0)




"دریا رفتن" با دایی ها و عمو ها و بچه ها و پدر و مادرهایی که بساط چای و میوه و زیر انداز به راه می انداختند و می خندیدند و لخت می شدند یا با لباس توی آب می آمدند؛ فوق العاده ترین تفریح دنیا بود! کار بزرگی بود! از من آدم خوشبختی می ساخت با تفریح بزرگی که درست کردنش به این آسانی ها نبود. بازی های توی آب ... عمو مهدی خم می شد می رفت زیر آب،‌پاهایم را روی شانه هایش سوار می کردم، دست هایم را از دو طرف می گرفت و همزمان با بیرون آمدنش از آب باید شیرجه می زدم توی آب. سه بار، سه بار که نوبت به من می رسید آن روز، معنیش این بود که تفریح کامل شده! 

دلم واقعاً تنگ آن روزهاست. 


یک روز تابستان پدر بعد از تحویل دادن چای به کارخانه من و برادرم را برد کنار دریا. لباس شنا هم برده بودیم. خیلی ذوق زده بودم. فکر کردم خودمان سه تایی هم می توانیم آن تفریح ها را بسازیم. اینطوری احتمال اتفاق افتادنشان بالاتر هم می رفت. لباس پوشیدم و رفتم توی آب . طبق عادت می بایست مراقب برادر کوچکتر هم می بودم. برگشتم به ساحل نگاه کردم ،‌پدر توی آب نیامد. به اصرار صدایش کردم که "بابا بیا دیگه ..." حرفی نزد. رفتم بیرون آب، لباس ها به تنم چسبیده بودند. اصرار ... نیامد. تشری هم زد. اصرار ممنوع بود . بی منطق بود. برگشتم سمت آب. آن روز یک "درد" جدید را یاد گرفتم. درد کم بودن. من برا ی در آوردن پدر از افسردگی طبیعی روزانه ی پدرهایی که بی انگیزه ازدواج کرده اند، بی انگیزه بچه دار شدند و ناامیدند از آینده ای درخشان و پر شکوفه برای بچه هایشان، کم بودم. خنده های من کم بود. حجم آدمم کم بود. جمع سه نفره ی ما خنده نداشت. 


همان روز فهمیدم که "دریا" با همه ی عظمتش یک پوسته بیشتر نیست. آن روز فهمیدم هیچ چیز بیرون از "انسان" ها معنایی ندارد. تمام معنای زندگی در انسانهاست.

بعدها برایم بدل شد به "جامعه" ، به همه ی "جمع های انسانی" ...




اعتراف می کنم که بعد از آن روز دیگر نتوانستم از "صِرف طبیعت" لذت ببرم. 






نوشته شده در سه‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1394ساعت | 02:52 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (3)



1- صبح ، وسط های راه متوجه شدم ماشین یک صدای ظریفی می دهد . یک جور سوت سوت های ناله گون آرام مشکوک ... یکم دنیال علت گشتم ، نشد! صدای موزیک را بلند کردم تا برسم دفتر! 

فکر کردم؛ دیگر کجای زندگیم ناله می کند و من موزیک را بلند کرده به سمت هدفی - که نیست - گاز می دهم؟


2- بعضی آدم ها زندگیشان داستان دارد. با لبخند بلند می شوند هر روز صفحه ی جدیدی از آن را می نویسند. بعضی دیگر هنوز منتظرند... منتظرند مهاجرت کنند تا زندگیشان شروع شود!


3- مریم بلد است از زندگیش لذت ببرد ،

من؛ نه! 



پ.ن: دیشب بد خوابیدم. با ناکاملی هایم غلت می خوردم در تخت. 




نوشته شده در یکشنبه 6 دی‌ماه سال 1394ساعت | 11:22 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (2)