X
تبلیغات
رایتل

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود





مادربزرگ ها مریض می شوند.


سردشان شده شاید؛

یک نفر بغلشان کند خوب می شوند؟




پ.ن: اگر می خواهی بروی قبل از رفتنم برو!



نوشته شده در سه‌شنبه 27 بهمن‌ماه سال 1394ساعت | 10:27 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)





1- می دانید؛

عشق سخت است!

زخم می کند ... 

برای همین است که باید جشن گرفت ؛ ماندن را! هر روز ...


2- همیشه یک قدم مانده به "دوستت دارم"

ترسیده ام!

مکث کرده ام!

حرف یک روز و یک جمله  نیست که ؛

"دوستت دارم"  را باید بی زمان زندگی کرد...

آزاد

مثل ؛

هیچ کس مجبور نیست ...

در بند

مثل ؛

تا همیشه ولی ...



3- به آن رفته های همیشگی تاریخ عشق بگو

بی زمانی

مرد می خواهد!




نوشته شده در یکشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1394ساعت | 03:30 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (4)






و دخترک آخرین کبریت را روشن کرد ... 


کسی می داند کی دخترک ها آخرین کبریت هایشان را روشن می کنند؟




پ.ن: امید ، موجود بی منطق شیرین عجیبیست! 





نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1394ساعت | 11:12 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)




1- فریبا می گفت: خانه نامرتب ، با گلدان زیبا نمی شود!

و ساختن گروه خانوادگی در تلگرام، امروز که به نظرم گلدان می آید.گذاشته ام کمی زمان بخورد شاید در گذر زمان چیزی عوض شود... به هر حال یک فرصت گفتگوست...

حقیقت این است که دلشکسته ام . از بعضی از اعضای خانواده ام. از آن هایی که گفتگو با آن ها بسیاار سخت است. یک بار امتحان کردم. سخت بود. گمانم بلد نبودم. بدتر شد. دلشکستگی های جدید بوجود آمد. 

خسته می شود آدمیزاد هم.


2- همکار معمولاً آرایش نمی کند. همش بهش می گویم آرایش کن ... کمی که آرایش می کنی خیلی زیباتر و سرحال تر می شوی ... اما واقعیت این است که وقتی آرایش می کند، بد اخلاق می شود! اعتماد به نفسش بالاتر می رود ... خودخواه می شود ... خود بین می شود ... دوست ندارمش!


3- عطر خریدم آقای همسر ... جاسمین بولگاری ... دوستش نداشتم اول! سیاه بود! ترسیدم! اما وقتی پرسیدم :"خودت دوستش داری؟" و گفت: "شیکه" ، متوجه شدم گاهی همسر ها نه تنها دوست داشتنی که باید "شیک" هم باشند! 

پس من از فردا - گاه گاهی-  بوی "شیکی" خواهم داد. 



پ.ن: و اما ای کسانی که ایمان آورده اید؛ به هوش باشید که زیباترین همسران بی شک "شادترینِ آنهایند"!

پ.ن (2) : گروه تلگرام آنچنان هم که فکر می کردم "گلدان" نبود! درِ گفتگو باز شده ... هوای تازه ای از درز در آرام آرام خودش را دارد هل می دهد تو ...




نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن‌ماه سال 1394ساعت | 10:41 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (2)



خانواده چهار نفره ما از بی کلامی رنج می برد ...

پدر و مادر" مکالمه داشتن"  را نه تنها بلد نیستند که لازم هم نمی دانند!

به تاریخچه ی زندگی تک تک مان، زخم های زیادی هست که همین بی کلامی ها عمیقترش کرده. 

این روزها فکر می کنم شاید کسی که باید آستینی برای گردگیری این خانه بالا بزند،‌خود من باشم! 

هان؟



نوشته شده در شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1394ساعت | 11:41 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (2)