X
تبلیغات
زولا

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود



مى گویند- راست هم مى گویند- توى روزهاى آرام آفتابى ، وقتى صداى دم کشیدن چاى با عطر جا افتادن آبگوشت مى رقصد، درست در همان لحظه هایى که همسر آرام خوابیده و تو از فرط آزادى نمى دانى بین کتاب نیمه خوانده و نقاشى نیمه کشیده کدام را انتخاب کنى... و ساعت هنوز سه نشده و براى خیلى کارها هنوز وقت هست؛ درست در یکى از همین لحظه ها باید تصمیمى براى حرکتى جدید در زندگیت بگیرى... 

که زندگى را به حال خود اگر رها کنى در بهترین حالت فقط زمان هدر مى دهد...

خالى فردا ها را ، ظهر هاى جمعه مى شود نقش زد!

ظهرهاى آفتابى آرام جمعه...


پ.ن١: یک دوستى تصمیم گرفته طراحى قایق بیاموزد!

زیبا نیست؟


پ.ن٢: روزهاى آفتابیتان را دریابید.




نوشته شده در جمعه 26 شهریور‌ماه سال 1395ساعت | 03:08 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (1)




1- آقا این ماجرای کلیشه ای انتخاب بین شوهر پولدار یا شوهر عاشق انگار دست از سر دخترهای دنیا برنمی دارد! همه به شکلی باور نکردنی که فقط در سریال ها قابل تصور است در زندگی واقعی درگیرش می شوند یک بار حداقل! واقعا هنوز نتوانسته ام فرمولی برای انتخاب در این حالت پیدا کنم. احوال همکار کوچک تازه متاهل را که می بینم واقعا دلم به درد می آید. 
هر چند... فرمول ندارد انتخاب ... یک سری درست و غلط دارد فقط ... خارج از آن محدوده قاعده پذیر نیست ...
انتخاب می کنم،
چون؛‌
انتخاب می کنم ...

همین!


این تردیدهای قبل و بعد ازدواج -منظورم تا موقعیست که یک سری پذیرش ها اتفاق نیفتاده است- فرساینده اند... خیلی زیاد ... خوب بلدند از رنگ رو بیندازند تمام لحظه ها را ... جوانه های روز را سرنزده می خشکانند ... 
قاتل تازگی اند ...
چشم را می بندند ... راه تماشا نمی ماند ...
دوست دارم کمکی بکنم ، بر نمی آید از من! 


2- تعطیلی دیروز را با تمام خانواده ام بودم. همسر، پدرم، مادرم و برادرم ... چقدر رشد کرده ایم همه مان ... حتی پدر! به نظرم خانواده شادتری هستیم نسبت به آن روزها ... قسمت بزرگیش را مدیون احسانم ... 

3- من امروز بابت انسان هایی که اطرافم دارم تا برای کمک پناهم باشند؛ جداً سپاسگزارم .



نوشته شده در سه‌شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1395ساعت | 01:31 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (2)




هرگز هرگز هرگز تماشای فیلم های خانوادگی گذشته را دوست نداشتم.
از هیچکدامشان خوشم نمی آمد. 
هنوز هم نمی آید.
اگر خوب و قشنگ باشند که چه خوب ولی دوباره دیدنشان چه کمکی به امروزم می کند؟ جز اینکه دست و پایم را ببندد و راضیم کند به گذشته ای زیبا ... افتخا ر کنم به آن روزهای پنج سالگی مثلا که چه زیبا و سرزنده بودم! که چه؟
تازه اگر بد باشد! خاطره ای از یک نازیبایی را مدام بخواهد برایت تکرار کند ... یک جور اسارت با شکنجه ... مدام با دیدنش در نازیباییت تکرار می شوی ... چه فایده که امروز را زیبا ساختی؟ آن روزت را ببین چه نازیبا بودی!

خلاصه که به این صورت گذشته را با خود به دوش کشیدن و تماشا و تکرار کردن برایم هیچ جنبه ی مثبتی به نمایش نمی گذارد!

کسی نکته ای به نظرش می رسد که ندیده باشم؟
یا ببندم این بحث را؟ 




نوشته شده در یکشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1395ساعت | 12:06 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (2)



یک روزی یک دختر اگر داشته باشم ؛

-بی شک بعد از سلامتی- اولین رویایم برایش "خندیدن" است!  

دوست دارم زیباد بخندد ... همیشه لبخند باشد... شاد باشد... و اینچنین ؛ زیبا ...
از زیباییش لذت ببرد ... بهتر بگویم؛‌از لذت بردن از زیباییش نترسد ...
تماشای زیبایی های اطرافش هم به هیجانش بیاورد ...
و حسادت !
حسادت، بلد ، نباشد!



پ.ن: همینطور که می نوشتم خودم فهمیدم که تنها راه این است ؛ خودم اینچنین باشم! همین امروز ... همینجا ...

نوشته شده در دوشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1395ساعت | 01:47 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (1)