X
تبلیغات
زولا

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود



از میان ترانه های فرهاد -که بسیاری چون چای بهار به وقت عطش بر جان می نشینند - این یکی را خیلی دوست نداشتم با آن تکرارهایش .

تا روزی که ... به هجرت ، به چشم خریدار نگاه کردم!

یادم نمی رود چطور آن روز ناگهان خود را در پیاده راهی در بازگشت از محل کار قدم زنان یافتم خیره به در و دیوار و رهگذران ... بی اختیار زمزمه کنان که؛

ای کاش آدمی ...وطنش را ... همچون بنفشه ها ... می شد ... با خود ببرد هر کجا که خواااست ...

ای کاش...

آآآآدمی ...

وطنننش را ...

همچون بنفشه ها ...

می شد با خود ببرد ...

هر کجا ... که خوااااست ...

ای کاااااااااش ...

آآآآآآدمییییی ...

وَ ... طَ ... نش راااااا ....





نوشته شده در سه‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1395ساعت | 09:40 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (3)