X
تبلیغات
رایتل

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود



اعضای خانواده یکدیگر را می بخشند!


از نظر جامعه شناسی این یک فرض بسیار غلط و خانمان سوز است.
با خانم منشی دندانپزشکی بسیار مودبانه سلام و احوالپرسی می کنیم هر بار که وارد اتاقش می شویم که دیر آمدنمان را زیر سیبیلی رد کند.
با آقای راننده تاکسی با آرامترین تن صدای ممکن صحبت می کنیم چرا که پول خرد نداریم!
با سوپر دریانی خوش و بشی می کنیم بیا و ببین که از شیر تازه رسیده اش بدهد بهمان به جای شیر پریروز که مانده در یخچال.

خانم آرایشگر را بگو ... از رنگ موها و سایز کمرش جوری تعریف می کنیم که خودمان هم فکر نمی کردیم بتوانیم.


به خانواده که می رسیم اما... 
چرخ رفتارمان آیین گردش دیگر پیش می گیرد نمی دانم چرا!


از مادر که همواره طلبکاریم!
پدر که رفتار سرشار از خطایش قابل بخشش نبوده و گاهی حتی اول مکالمات تلفنی لایق سلام هم نیست.برادر که جز دردسر و گرفتاری چیزی با خود نیاورده به زندگیمان و حوصله ی هم کلامی با او را در خود نمی بینیم.


عمو و عمه و خاله و خالو حالا یک چیزی ... احترامشان واجب است ...
آقای همسایه را هم باید به لبخند سلام و خسته نباشید بگوییم شاید یک روزی ما را برای پسر بزرگترش پسندید...

و ...
بدین شکل آدم ها هرچه دورتر می شوند ، ما در برخورد با آنها زحمت احترام بیشتر به خود می دهیم.
چرا؟

چون پدر و مادر و برادر اول و آخرش بیخ ریششانیم ... مجبورند بپذیرندمان ... گمان می کنیم هرچه بکنیم ، امروز یا فردا پاک می شود خودش ...
نمی شود اما ...نمی شود جان دلم ...زخم می خورند آن ها هم ... هر چند با این زخم اخت می شوند اما زخم زخم است ... در هر سلام نکرده،.. هر کادو تولد نگرفته ... هر روبوسی عید سهل انگارانه از سربازشده ... زخم می زنیم ... با همه ی این ها یک بدن نرم عریان را که همه جوره خود را وقف ما کرده ، آرام آرام می دریم...خودمان بیخبریم ...خودشان هم شاید حتی ...


ما؛
هم رانمی بخشیم!


ما؛
هم راخاموش می کنیم ...



برچسب‌ها: خانواده، زخم، می خورد!
نوشته شده در دوشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1395ساعت | 02:58 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (3)



به بی حرفی شده برسید ؟
هنوز حرف نزده! شده برسید به یک حالی که کلام بی ارزش شود؟ 
اگر شده؛ می فهمید چه حالی ام این روزهای آتش و آوار ...
 و بی انتظاری! 
شما هم بی انتظار می شوید؟ زیر آوار مانده باشند کسانی و حتی منتظر نباشید برای بلند شدنشان؟ 
اگر می شوید؛ می دانید چه دردم است این روزهای سفیدِ دودیِ هنوز ... 
حتی نمی دانم به چه فکر کنم. دلم حس دلسوزی می خواهد. نیست اما! گیر کرده ام بین حس های چند پاره ی شهری که مردمش همزمان بیچاره اند، خشن اند، افسرده اند، کلاهبردارند، فداکارند، حسودند، نابغه اند ،‌توسعه نیافته اند و هزارانی دیگرند یکپارچه، همزمان!
دلخراش است بی پدر شدن کودکانی که پدرانشان با خطرناکترین کارها ماهی یک و پانصد حقوق می گیرند!
 احمقانه است تفکری که پیچیده ترین حرفه های یک جامعه را با سهل انگارانه ترین متدهای ممکن می گذارد برشانه ی آسیب پذیرترین اقشار به شوق یک و پانصد دادن ماهانه!
...
من گیجم.
من سِر شده ام. 
یک نفر بیاید بگوید از این همه؛
من این لحظه چه فکر کنم؟
چه حسی داشته باشم؟
 "چه بگویم"ش بخورد توی سرم!

نوشته شده در شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1395ساعت | 01:08 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (1)