اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود



همسر را می گویم. 

از خانه ی مادری برگشت ... روشن شده بود هوا که یک حجم سرد مهربان،  با لبخندی که فریاد می زد "آخیییش اومدم خووونه ..."‌لغزید زیر پتو ... و صبحم آغاز شد. اتوبوس سرد بود و تمام تنش را یخ گرفته بود. نرم نرم گرم شدیم و خوابم از تنهایی در آمد.
یک هفته ی سخت و شیرینی بود.

برای خودتان "انتظار"‌بسازید.

بعضی انتظارها شیرینند ... به ترانه های عاشقانه های منتظر، فرصت گوش داده شدن بدهید.

زندگی هم چون همه ی آن دیگر هنرها،‌ در کنتراست ها جلوه می کند.

از تیرگی نترسیم ...

از سکوت نترسیم...

گاهی همسر را رها کنیم پر بکشد به خانه ی مادر و کودکی کند برای مادرش ... پدرش ... برادرش ... 

و منتظر بمانیم ... 

اتوبوس های سرد،‌کارشان را خوب بلندند! 

:)


نوشته شده در یکشنبه 11 تیر‌ماه سال 1396ساعت | 03:56 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (3)