X
تبلیغات
زولا

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود




سر صبحی جلوی آینه خط لب را یک جوری داشتم سعی می کردم بکشم که هم بیرون زدنش از لب دیده نشود و هم یک جور خوبی لب ها را شیرین تر کند از برای دلبری صبحانه که آمد نشست گفت: علی گفته برای کارهای ماشین می روم بروجرد؛ بهتره روز تعطیل نریم.
و گفت: من هم گفتم برای من هم بهتره، سپیده فقط تعطیلات خونه ست ، زیاد فرصت ندارم ببینمش.
یک جوری یک جایی از دلم یک مدل قندی آب شد که تا حالا هیچ جور دیگری هیچ جای دیگرش اینچنین کانادایی قنج نرفته بود! 





نوشته شده در سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1396ساعت | 09:23 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)