X
تبلیغات
زولا

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود



داستان آن دختر را می دانید که روز عروسیش قشنگ نبود؟


من می دانم. 

یکی بود یکی نبود. 

یک دختر خوب و مهربان و زیبایی بود ، که فقط خوب و مهربان و زیبا نبود؛ کمی مغرور و ترسو و کامل گرا هم بود. آن دختر مثل همه ی دخترهای دیگر دنیا از کودکی برای عروسیش خیالبافی می کرد. اسب سفید وتاج فلان و گل بیسار و این ها نه ! "همه چیزِ متفاوت از همه! " (1) "همه چیزِ خوب" . "همه چیزِ ایده آل" ... 

زمان گذشت و دخترک بزرگ شد و حتی بلد نبود"انتخاب کردن" را، که تصمیم به ازدواج گرفت. خب ... اتفاق پیچیده ای نیفتاد. ازدواج و مراسمی و هدایایی و جهازی و شروع زندگی ای ... که البته می دانید که قطعاً هیچ چیز هرگز "ایده آل" نبود! 

زمان گذشت. روز عروسی هم مثل همه روزهای معمولی دیگر  به تاریخچه ی زندگی پیوست. اما پیوستنی سرشار از "ناکاملی"! (2) و تو چه می دانی که حتی هزاران سال هم که بگذرد از ماجرایی؛ ناکاملی، ناکاملیست ! 

در این مسیر دخترک بارها تصمیم گرفت با جشن عروسیش کامل شود. نمی شد! گفته بودم "پذیرش " سخت است؟ خیلی سخت؟ آن هم درباره آنچه از کودکی رویا پرورده ای درباره اش! که ای کاش می شد ذهن انسان را از "بافتن" دست برداشتاند!(3)  و به "نگاه کردن" و "شنیدن" گماشت!  

خلاصه.

دخترک دیروز بعد از چهار سال نشست و یک برنامه ای برای تنها بازمانده های آن جشن ها در زمانِ حال ؛ فیلم ها  و عکس هایش کرد. اتفاق ها را دسته بندی کرد به آنها که دوست داشته و آن ها که نداشته. دلش از یک چیزهایی گرفت و بیشتر به این فکر کرد که چقدر بی برنامه بوده و به خیلی چیزها دقت نکرده بود. ماشین عروس هم درست است که لذت بخش است ماشین خود آدم که با زحمت خریده شده باشد، اما آدم می تواند بعداً از انتخابش پشیمان شود! آنچه شده؛  شده! و واقعیتش را بخواهی ، مولف مرده! حالا یک روزهایی آن تصمیم ها زیبا به نظر می رسند و یک روزهایی نازیبا...

مانده یک واقعیت بزرگ درباره آن مراسم. تصاویر آن جشن ها ،‌از زیبایی دخترک خالی اند! هر چه نگاه می کند زیبایی همیشه ی چشم هایش هیچ جای تصاویر ثبت نشده! مگر در یکی دو تا لبخند! آخر جشن ... وقتی تبِ همه چیز آرام گرفته... 

ناراحتید؟

ناراحتی ندارد!

این همه فکر و خیال بالا را ببینید! 

زیبایی در آن ها بوده؟

شما حق دارید اگر هم نفهمید، دخترک خودش می داند که چه خالی بود آن روزها. زور که نیست! خالی که باشی زیبایی خودش را به کجایت بیاویزد؟ عکس ها خالی اند. زیبایی خالی نیست...

پذیرش را صدا کنید!

دختر قصه مان باید یک روز یک جا زیبا نبودنش در روزهای خاصی از زندگیش را بپذیرد.


به او بگویید عیبی ندارد؛ 

زندگی پر از روزهاییست که تشنه ی زیبا شدن اند...  برای نازیبایی های گذشته کاری نمی شود کرد!


:)







پ . ن: دخترک ما زندگیش جنبه های دیگری هم دارد ها، اما تازگی ها فهمیده "ازدواج" مهمترین رویداد زندگی است.


(1) این را تازگی کشف کرده !

(2) ناکاملی یعنی: تو با کسی یا واقعه ای "کامل" نشده ای! و "کامل شدن"‌یعنی : با کسی "حرفِ نگفته" ، "سپاسگزاری انجام نشده" یا "طلب بخشش نکرده" نداشتن! و در مورد وقایع گذشته، کامل شدن یعنی : آگاه شدن، عبور کردن و به پذیرش رسیدن!

(3) از ذخیره های زبانیست این فعل! :)



نوشته شده در شنبه 4 مهر‌ماه سال 1394ساعت | 10:59 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (2)





1- همکارِ کوچک در گیر و دار عروسیست.

یادِ خودم می افتم . چقدر تلخ بودم آن روزها ...

روزهایی که هدر شدند به تردید ها و قدر ندانستن ها. 

هه!

نگاهم کن ... 

که چه زیبا به پذیرش رسیده ام! 



2- خب... جانم برایتان بگوید که آزمون آیلتس اونی که باید نشد! دیگر زندگی مثل آن قدیم ها نیست که همه چیز خودش  پیش برود ... مثل روزهای مدرسه ... کم درس می خواندی یا زیاد فرقی آنچنان نمی کرد ؛ شاگرد اول کلاس می ماندی! دیگر زحمت می خواهد... نتیجه گرفتن این روزها زحمت می خواهد. خوب یادم هست زمانی بود که هیچ کاری "نشد" ن  تویش نبود ... خودشان "می شدند" هی ... خوش می گذشت خیلی ...اما حالا ... هی باید شدن بسازی از نشده ها!



3- برادر مادربزرگ از دنیا رفت. زنگ زدم یک چیزی مثل تسلیت بگویم، از آن دور به پدربزرگ گفت :" به سپیده سلام برسان بگو نمی خواهم حرف بزنم!" و من فکر کردم : از مادربزرگی با این صراحت لهجه ، نوه ی دیگری انتظار می رفت آخر؟






نوشته شده در شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1394ساعت | 12:11 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (2)