X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود



1- صبح ، وسط های راه متوجه شدم ماشین یک صدای ظریفی می دهد . یک جور سوت سوت های ناله گون آرام مشکوک ... یکم دنیال علت گشتم ، نشد! صدای موزیک را بلند کردم تا برسم دفتر! 

فکر کردم؛ دیگر کجای زندگیم ناله می کند و من موزیک را بلند کرده به سمت هدفی - که نیست - گاز می دهم؟


2- بعضی آدم ها زندگیشان داستان دارد. با لبخند بلند می شوند هر روز صفحه ی جدیدی از آن را می نویسند. بعضی دیگر هنوز منتظرند... منتظرند مهاجرت کنند تا زندگیشان شروع شود!


3- مریم بلد است از زندگیش لذت ببرد ،

من؛ نه! 



پ.ن: دیشب بد خوابیدم. با ناکاملی هایم غلت می خوردم در تخت. 




نوشته شده در یکشنبه 6 دی‌ماه سال 1394ساعت | 11:22 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (2)



پاییز نود و چهار ، سبک تر از هر فصل دیگری 

از روی سر ثانیه ها می گذرد!


دوستی ، یکی از همین دیروزها گفت : "شما رفتنی نیستید! به ستوه  اگر نیایید از شرایط، نمی روید... دارید زندگیتان را می کنید آرام!"

هولی برم داشت از درستی بخشی از حرف هایش و لبخندم گرفت از علت انتخا ب رویه ی خودمان.


خواستم بگویم؛ کجایی مرتضی جان که نشسته ایم به حسرت روزگاری که به اضطرابِ "به دست نامده ها" تلف کردیم. این روزها که "سی" را تماشا می کنم، گاهی با خودم فکرمی کنم چه فرقی می کرد تبریز یا تهران، هنرهای زیبا یا بهشتی، خوابگاه یا خانه دانشجویی، نوزده یا پانزده، اصلاً  حتی درست یا غلط!!!

خواستم بگویم؛ ببین چگونه "سی" مقیاس زندگی را عوض می کند ... و  معیار شادمانی را دگرگون...

خواستم بگویم؛ همین که نفس می کشم این روزها ، قدم بر می دارم، قدرت لبخند زدن دارم، قدرت تغییر دادن ... قدرت خیال کردن ...  همین که نازنین ترین "انسان" ی که می توانستم به دست بیاورم را کنارِ خودم - (قبلاً یک جایی یادم هست در تعریف "ازدواج " برای کسی گفته بودم: ازدواج یعنی یک "آدم" داشته باشی برای خودت!)- دارم، آرامم ...

خواستم بگویم ؛ مرتضی ، این آرامشم را گران خواهم فروخت! من امتحانش کردم؛ این اضطراب ها از ترس به دست نیامدن های آینده، ارزشش را ندارد!

خواستم بگویم گذشت آن روزهای کودکی و به هم دوختن زمین و زمان بر سر "به دست نیامده"ای ... 

خواستم بگویم ؛ پخته شده ام ...


نگفتم.




نوشته شده در شنبه 23 آبان‌ماه سال 1394ساعت | 11:34 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (2)






بچه ها یک جورِ عجیبی سرشار از زندگیند!


یک جوری که آدم می ترسد ازشان.


گمانم همین است که "شجاعترهایمان" بچه دار می شوند.


***


همینجور بی دلیل وقتی توی تاکسی نشسته بودم یاد حرف های دایی افتادم.


یک حال عجیب خنده داری شدم که پر بود از تصور گفتن حرف های نگفته و بعدش پیش بینی جواب ها و آخرش ابراز سپاسگزاری از خودم که نگفتم آن ها را!


تصمیم به نامه گرفته شد.


***


از آن خاکستری های بهاریست ...


و من روزِ بالا و پایین شدنم.


هر از چند گاهی سکوت مُسکن خوبیست!






نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1394ساعت | 09:36 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (3)






رها کردن !


تکنیک از دست دادن فرصت هاست ... 


چیزی که شروع شد رها نباید شود!



رها کردیم، شد یک شکست دیگر ...



:(






نوشته شده در سه‌شنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1394ساعت | 02:44 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (1)







"خدا خدای نوشته های ثبت شده است!"

عنوانِ پستِ امروزِ دوست شیرینی بود که حالا یک مادر حساب می شود!


و من فکر کردم به "نوشته های ثبت نشده" ام!


بگذارید اعتراف کنم که سی سالگی سن سختی برای آرزو کردن نیست؛ تصورِ چهل سالگی شاید! بماند که احتمالاً خودِ چهل سالگی هم نیست ... این تصورِ لعنتی !

وقتِ باز خوانیِ‌ "وزنِ بودن" ِ سهراب است گمانم! 



دیشب که می خوابیدم بدجوری سی ساله بودم. تقصیرِ شیشه ی کتلت فروشیِ‌ کار و تجارت بود و تقصیر منتظر ماندن برای سیب زمینیِ توی راه ... تقصیرِ‌ تصویرِ ناگهان "زن " َم توی شیشه که چهار دقیقه و سی ثانیه خیره مانده بود!


گمانم "سی سالگی" جشن تکلیف می خواهد!



به من "ذوق زدگی " هدیه بدهید.

به خودم "ذوق زدگی" هدیه خواهم داد. ذوقِ ناگهان بودن در مکانی که امروز خواسته ام است. موهای باز در دشت های آفتابی با حسی از "امنیت" ...







پ.ن: این نوشته بنا بود پر شورتر از این حرف ها تمام شود. چرا سی سالگی انقدر دیر به نظر می رسد؟




نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1394ساعت | 10:23 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (4)







وبلاگستان پر از زن است.

زن هایى که آرایششان پاک  شده 

توى تختى خوابیده اند که خواب ندارد.


زن هایى که پشت به تمام "توجهات یک دنیا وقتى آرایش دارند" کرده اند؛

تا بى توجهى یک تخت دونفره ى بى آرایش را بدست آورند.


توى وبلاگستان سوز میاید...







نوشته شده در پنج‌شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1393ساعت | 01:18 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (6)












نوشته شده در یکشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1393ساعت | 10:38 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (0)




و ما تصمیم به مهاجرت با جیب خالى را


 "خر" آفریدیم!





نوشته شده در جمعه 19 دی‌ماه سال 1393ساعت | 03:03 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (1)




ما یک چیز خوب در خانواده مان داریم!


بلدیم متفاوت "عمل " کنیم!


مثلاً؟


بلدیم دسته جمعی همه باهم 

حتی با پدر ها

با مادرهای چسبیده به آشپزخانه

با نوه ها و پدربزرگ ها

با همه ... 

یکدفه بلند شویم و به جای کپه کپه حرف های معمولی درباره ی بنزین سوپرهای اخیر یا لوبیا را چه جوری آبپز کنیم که رنگش کدر نشود؛


پانتومیم بازی کنیم!


بعله!


یا مثلاً بلدیم تمامِ‌ یلدا را به پیشنهاد عمو 

حافظ بخوانیم و نقد کنیم!

نه که یک نفربخواند و توضیح دهد ها!‌

نه!

هر کس خودش فال خودش را بخواند و به نقد بگذاردش و حتی آخرش بگوید : "در شأن حافظ نبود این خود نمایی که من می توانم این همه «شمع» ردیف کنم ..."


بعله!


من این بلد بودن های متفاوت "عملی" رو دوست دارم ... زیـــــــــــــــاد ...



نوشته شده در دوشنبه 1 دی‌ماه سال 1393ساعت | 12:09 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (3)




تنها ایرادش این بود که 

هیچ کجایش

شبیهِ آخر هفته ى یک "زوج" که 

هم را "انتخاب" کرده اند

نبود

که نبود

که نبود!




پ.ن: و آیا "تفریح هاى مشترک"  وجود خارجى دارند؟

نوشته شده در پنج‌شنبه 13 آذر‌ماه سال 1393ساعت | 03:03 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (2)

  1    2    3    4    5  >>