X
تبلیغات
زولا

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود









آن شروع!

آن شروعِ بی نظیر ...


" من و تو وارث خورشید و ماهیــــــــــم ...

  من و تو 

   نغمه ای بی اشتباهیــــــــــــــم ... "





نوشته شده در دوشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1393ساعت | 10:17 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (2)






باز هم ببار...



این بار یک جوری اما


بی آن که به پاییز شدنِ روزگار بر بخورد؛

 

یک کمی بهار کن!


نمی شود؟





نوشته شده در شنبه 2 آذر‌ماه سال 1392ساعت | 11:29 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)




بگو

بوی این بارون بباره

من و تو باشیم


 یه پتو از مخمل سرخ...

یه اتاق اندازه ی ما واسه خواب...

تنمون تشنه ترین تشنه ی یه قطره ی آب...

 

 

  

بوی گندم 


مال من


 هرچی که دارم 


مال تو...



یه وجب خاک

مال من هرچی می‌کارم مال تو...










نوشته شده در پنج‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1392ساعت | 11:51 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (0)





هر روز از صبح تا حوالی عصر


انکار می کنم.


اما آخرش که چه؟


نهایتاً تا قبل از مسواک دوام بیاورد... 


مسواک را که زدم


همان نگاه


همان نگاهِ لعنتیِ آخر توی آینه


مجبورم می کند اعتراف کنم


که


از هر روز نفس کشیدن در هوایی که مجبورم می کند به انکارِ احساسِ نیاز به صمیمیت با حداقل تعدادی از آدم های اطرافم


؛


خسته


،


 ام!

نوشته شده در دوشنبه 13 آبان‌ماه سال 1392ساعت | 01:54 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (11)




صبح هایی که دیوانه وار عاشقت نیستم


خائنم!


  به خودم ؛

   که می توانست احتمال بدهد زیباترین روزِ زندگیش همین امروز باشد.


به تو ؛      

   که می توانست احساسِ"بهترین مردِ دنیا بودن" ، امروزش را به "روزِ اثبات وجود خوشبختی" بدل کند!


  به باران ؛

    که می توانست این همه زیبا باریدنش امروز ، دلیل داشته باشد ...





نوشته شده در یکشنبه 12 آبان‌ماه سال 1392ساعت | 01:36 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (2)



بیا


یک کمی امروز برو آنطرف تر...


یک کمی بیا امروز دورشو 


یک کمی دور تر...


چند قدم


چند ساعت...


حالا بس است!


حالا بیا دلمان برای هم تنگ بشود...


بیشتر...







دیدی چه خوب بود! 


:)



نوشته شده در شنبه 11 آبان‌ماه سال 1392ساعت | 03:24 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (1)






با خود تمام روز کلنجار رفته ام؛


این بی ترانگی که از آن راه چاره نیست


از نا کجای کجای جوانیم


سر بر نهاده است؟




شادی...


بهار...


بچگیِ شعر هایمان...     



یادش بخیر باد...



یادِ طراوتی که سحرگاه جمعه ای 


با آرزوی بازی و تفریح و جنب و جوش


یک خانه را، با شور و شوق کودکیِ جاودانه ای


  تسخیر می کند ...





من کودکِ تمامی یک عصر جمعه ام




عمری


همین


بهانه


مرا پیر می کند...








نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان‌ماه سال 1392ساعت | 11:44 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (0)





یک بارِ دیگر

بیا از سر بنویسیمش!

 

اصلاً تمامِ ماجرای بودنمان را!

 

تا هنوز "دیر" صدایش نکرده اند ، بیا...

جز این باشد؛

این داستان

چیزی از عاشقانگی در خود باقی نخواهد گذاشت ...

 




اما نه!

هرچند...

بیا بگذریم...

 

زخم هایی را

تازه می کنند

برگ برگ ریزانِ این شعر ها

هر بار...




نوشته شده در دوشنبه 29 مهر‌ماه سال 1392ساعت | 03:10 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (5)




بیا



یک جوری که غروب های این فصل پیدایمان نکنند

برویم تنهایی هفت سنگ بازی کنیم.



هی من سنگ روی سنگِ دلتنگی بگذارم

هی تو بزنی همه را بریزی و ...

فرار نکنی... بمانی...



چشم نگذاری!

برویم دوتایی قایم شویم؛

از دست پاییز های این غروبِ فصلی .




پ.ن: وقتش است روزگار یک کمی دست از لجبازی کودکانه با ما بردارد! بعله ! وقتش همین الآن است! کسی صدای مرا شنید؟




نوشته شده در یکشنبه 28 مهر‌ماه سال 1392ساعت | 09:15 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (3)




در خواب تو

بیدار بودم

سرگردان و بیدار

حتا همان لباس صورتی هم تنت نبود

موهات دور صورتت...

دیده‌ای ماه خرمن می‌زند؟

آسمان مثل پرده‌های سیاه

از دور صورتش فرومی‌ریزد

دیده‌ای؟

نفس می‌زدی

و من

بین لب‌ها و سینه‌هات

سرگردان بودم

گفتی کجایی؟

گفتم سرگردانی قید زمان است

نه مکان.



عباس معروفی

نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1392ساعت | 12:29 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (1)

  1    2  >>