X
تبلیغات
زولا

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود




"دریا رفتن" با دایی ها و عمو ها و بچه ها و پدر و مادرهایی که بساط چای و میوه و زیر انداز به راه می انداختند و می خندیدند و لخت می شدند یا با لباس توی آب می آمدند؛ فوق العاده ترین تفریح دنیا بود! کار بزرگی بود! از من آدم خوشبختی می ساخت با تفریح بزرگی که درست کردنش به این آسانی ها نبود. بازی های توی آب ... عمو مهدی خم می شد می رفت زیر آب،‌پاهایم را روی شانه هایش سوار می کردم، دست هایم را از دو طرف می گرفت و همزمان با بیرون آمدنش از آب باید شیرجه می زدم توی آب. سه بار، سه بار که نوبت به من می رسید آن روز، معنیش این بود که تفریح کامل شده! 

دلم واقعاً تنگ آن روزهاست. 


یک روز تابستان پدر بعد از تحویل دادن چای به کارخانه من و برادرم را برد کنار دریا. لباس شنا هم برده بودیم. خیلی ذوق زده بودم. فکر کردم خودمان سه تایی هم می توانیم آن تفریح ها را بسازیم. اینطوری احتمال اتفاق افتادنشان بالاتر هم می رفت. لباس پوشیدم و رفتم توی آب . طبق عادت می بایست مراقب برادر کوچکتر هم می بودم. برگشتم به ساحل نگاه کردم ،‌پدر توی آب نیامد. به اصرار صدایش کردم که "بابا بیا دیگه ..." حرفی نزد. رفتم بیرون آب، لباس ها به تنم چسبیده بودند. اصرار ... نیامد. تشری هم زد. اصرار ممنوع بود . بی منطق بود. برگشتم سمت آب. آن روز یک "درد" جدید را یاد گرفتم. درد کم بودن. من برا ی در آوردن پدر از افسردگی طبیعی روزانه ی پدرهایی که بی انگیزه ازدواج کرده اند، بی انگیزه بچه دار شدند و ناامیدند از آینده ای درخشان و پر شکوفه برای بچه هایشان، کم بودم. خنده های من کم بود. حجم آدمم کم بود. جمع سه نفره ی ما خنده نداشت. 


همان روز فهمیدم که "دریا" با همه ی عظمتش یک پوسته بیشتر نیست. آن روز فهمیدم هیچ چیز بیرون از "انسان" ها معنایی ندارد. تمام معنای زندگی در انسانهاست.

بعدها برایم بدل شد به "جامعه" ، به همه ی "جمع های انسانی" ...




اعتراف می کنم که بعد از آن روز دیگر نتوانستم از "صِرف طبیعت" لذت ببرم. 






نوشته شده در سه‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1394ساعت | 02:52 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (3)




واقعاً چه چیزی ما را "مهربان" و "نامهربان" می کند؟

چه چیز به ما قدرتی می دهد که خودخواهی هایمان را نبینیم و خدمت کنیم به آنی دیگر؟

کجا یاد می گیریم بی دغدغه و رها ببخشیم ... 

از حسادت چشم بپوشیم و شادی دیگران بشود محور تصمیماتمان ...

انسان کجا مرز تمرکز روی نیازهای خودش را پشت سر می گذارد؟

چرا انگار قدیم ها این کار راحت تر بود؟

اصلاً چگونه کسانی را انتخاب می کنیم که می توانیم به آن ها محبت کنیم و کسان دیگری هستند که نمی توانیم ...؟

باید به خودمان اصرار کنیم ؟

باید برای محبت داشتن به کسانی ، تلاش کنیم ؟


واقعاً

  کی ،

 کجا؛

 بهار مردمی ها، دی شد ؟



نوشته شده در شنبه 7 آذر‌ماه سال 1394ساعت | 11:13 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (2)






پدر براى شام که زنگ زد  از خواب بیدارم کرد.

یک جورى پشیمان و دلجویانه به خواب بودنم اشاره کرد که دلم گرفت...


شام که نرفتیم پیششان.

و آن "نه" که در هزار بهانه پیچیدیمش باز زخم خودش را زد.


پدر، این سال ها پر از محبت هاى نکرده ى دوران نوجوانى شده. یک جور دلخراشى همش ما را کنارش مى خواهد. نه که دریغ کنیم اما "دریغ نکردن" بهانه ى قشنگى براى به آغوش پدر و مادر رفتن نیست! 

همین ها دل آدم را مى گیرد...



پدر، 

متأسفم! و غمگین. 

اما دیر شده .

سى سالگى ، انقدر مسئولیت و نگرانى با خودش دیده که

دیگر بلد نیست بچگى کند...

خودش را لوس کند!

به ویژه براى پدر و مادرش!


سى سالگى سن بدیست پدر!









نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1394ساعت | 08:45 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (9)








چیزهای زیادی هست که می تواند حالِ‌ آدم را بگیرد اول صبح ها.


مثل همین خواب آلود بیدار شدن! 

مثل برنامه های انجام نشده ی دیشب که اول صبحی با تمام قوا به وجدانت حمله می کنند.

مثل مانتوی اتو نشده!

بیسکوییت جاگذاشته شده...

رانندگی بدِ‌ آقای تاکسی!


مثل خیلی چیزهای دیگر که توی فکرند حتی فقط‍؛ 

برادر و سربازیش و روحیه ش و کار آینده ش و مشکلاتش در زندگی توی خانه ی پدر و مادر ...

مادر و کار سنگینش و آرزوهای انبار شده اش و خیلی ، خیلی چیزهای دیگرش!

همسر و اضطراب برنامه های عقب مانده ش و امتحان نداده اش و ...

زندگی و دهه ی چهارمش و ثباتی که باید بهش می رسید برای آرام گرفتن و نرسیده هنوز ...





اما در این میان

 پدرها یک چیز دیگرند؛


گریه های پدر ها یک چیز دیگر است ...


لعنتی آن بغضی که جلوی حرف زدنشان را می گیرد!

لعنتی آن ناامیدی که یکباره سر صبح جلوی چشمشان پرده می زند!

لعنتی "فلج بلز" که با همه ی بی خطری اش این همه در روحیه آدم اثرگذار است!

لعنتی درمان لیزر که بعد از سه هفته هنوز تاثیرش را نمی شود دید!

لعنتی تمام چیزهایی که در یک پدر حس "محتاج فرزند شدن" را ایجاد می کند!

لعنتی تو که بلد نیستی در این لحظه با او تنها در خانه چه باید کرد!

لعنتی "خداحافظی و سریع از خانه بیرون زدن" که همیشه انتخاب اول است!




براستی که برای شروع یک روز با شدیدترین سردرد ممکن، 

پدرها یک چیز دیگرند...


حتی اگر پدر شوهر باشند!






پ.ن: بیشتر از هر زمانی دلم می خواهد در لاتاری برنده شوم! حتی وقتی این همه سردرد دارم.



نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1394ساعت | 11:33 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (3)