X
تبلیغات
زولا

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود




1- کلاً خوب است آدم وقتی خسته است حرف بزند؟


یا نزند به نفع همه است؟!





2- زن ها و مردها یک فرق بزرگ دیگر هم دارند؛ زن کنار خستگی مردش شروع به زن بودنش می کند و مرد ... با خستگی زنش آرام آرام تمام می شود ... 


همه چیزش...




3- برادرم را به من برگردانید!






پ.ن: آری اگر بسیار اگر کم فرق دارند...


نوشته شده در چهارشنبه 5 شهریور‌ماه سال 1393ساعت | 09:42 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (9)





یک چیزی از تن من کم می شود هر بامداد؛


شاید بازوان توست یله بر شانه هایم


یا سر انگشتانت نرم بر گیسوانم


یا همان گونه هایت گرم فشرده بر گونه هایم...






و این همه ی توست باز 


که باز می گردد هر شامگاه به تمامِ‌ من!



نوشته شده در چهارشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1393ساعت | 02:22 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (4)






برایم مبارزه کردن کارِ‌سختیست! اما خودم را بدان مجبور می کنم!


مثلِ‌ همین دیشب!


مجبور نبودم که قیمتِ‌ یکباره ی عینک را به مادر و پدری که ذره ذره زندگی کرده اند بگویم!


اما گفتم!


چرا؟


چون باید می جنگیدم؛

که ثابت کنم زندگی را آرزوها  شادی های کوچک،‌"زندگی" می کند!

پس بیشترین هزینه ها را باید برای آن ها پرداخت!


خیلی قویجنگیدم و به روی خودم نیاوردم که تحت تاثیر نگاه ها قرار گرفته ام!


فقط 


فقط


دیشب را تا صبح پریشان خوابیدم و ...


امروز هم ...








پ.ن:‌یکی بیاید به این بغض لعنتی بفهماند من داشتم می جنگیدم!!! جنگ!!!‌ می فهمی؟؟؟ شوخی که نیست!!! جنگ!!!





نوشته شده در چهارشنبه 18 تیر‌ماه سال 1393ساعت | 10:22 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (6)





پدرم  تازگی ها مرا می بوسد! 

موقع آمدن و رفتن ... هر دو بار می بوسد!


وقتی می روم خانه شان می آید کنارم می نشیند و سعی می کند فقط حرف بزند، مهم نیست از چه موضوعی.


پدرم دیروز که مادرم شیفت شب بود،‌آمد خانه ما فوتبال ببیند و وقتی شب گفتم همینجا بخواب ،قبول کرد!


پدرم این روزها همش باعث می شود بغض کنم!

پدرم فکر مهاجرتی را که تازگی به سرم زده،‌ تبدیل به یک غم بزرگ می کند!


پدرم بازنشسته است.

پدرم روزها می رود پارک با هم سن هایش شطرنج بازی می کند.

پدرم تازگی ها به یک پارکِ دیگر می رود و با بچه ها و جوان ها فوتبال دستی بازی می کند.



پدرم بعد از عید که رفت به آن پارکی که قبلاً‌ می رفت و شطرنج بازی می کرد؛ دید دو نفر از هم بازی های پارسالش مرده اند!



پدرم را باید در آغوش بگیرم...



نوشته شده در شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1393ساعت | 09:29 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (9)