X
تبلیغات
رایتل

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود




پدر من

بهترین پدر دنیا نیست!

 

 

 

اما هر بار که می بینمش، یا به خوابم می آید؛ بغض می کنم!

نمی دانم از وقتی اولین آثار گم شدن جوانی را در وجودش دیدم، چنین شد یا

از وقتی با مرد دیگری زوج شدم!

 

پدر ها یک جورِ دیگرند نمی دانم چرا!

یک چیزی از وجودش در من است. احساس می کنم بخشی از او در من به زندگی ادامه می دهد!

بخشی که هنوز می تواند جوانی کند ،

امید وار باشد،

شاد باشد...

و من ناخواسته آن را در خود گرفته ام!

بغض می کنم، شاید به این دلیل که می خواهم پسش بدهم!

 

می خواهم ببینم که یکباره نیرو می گیرد و جوانی و شادابی  از درون موهای سفید تنک اش،

 چروک های گردنش،

 تن خسته ،

زانو دردش،

عنبیه ی کم رنگتر شده اش...

 حواس پرتی های اخیرش...

خود را بیرون کشد... فریاد بر آرد که "من برگشتم!"

 

آن وقت من دیگر نباشم...

او باشد و یک عالمه شادی...

دوباره مسابقه دوچرخه سواری،

دو باره شطرنج،

دوباره موهای ستاری،

شلوار دمپای کِرِم...

 

این بار نمی گذارم کسی اعتماد به نفسش را بگیرد،

نمی گذارم اصلاً معلم بماند!

نجاری را ادامه می دهد،

با استعداد و هندسه ی بی نظیرش، کارگاهش بزرگ می شود...

پیشرفت می کند...

خیلی زیاد...

بزرگ می شود...

 

آن قدر که حتی اگر من هم به دنیا بیایم و بخش هایی از وجودش را با خودم ببرم،

باز هم آنقدر دارد که وقتی نگاهش می کنم؛

بغض نکنم!





نوشته شده در چهارشنبه 27 فروردین‌ماه سال 1393ساعت | 02:49 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (6)





امروز که اینجا ایستاده ام، یعنی: 27 سال در این دنیا زیسته ام...


تجربه کرده ام... درد کشیده ام و بسیار آموخته ام...

 


a

 تجربه کرده ام؛


 تعریف شدن را ...

بارها و بارها کنار بسیاری انسان ها، "تعریف شده ام". خودم را "تعریف" کرده ام. گاهی خوشم نیامده و از نو تعریف کرده ام...

 





و آموختم ...



که کنار بعضی آدم ها اصلاً نباید تعریف شوم...آموخته ام که گاه مسیر زندگی ها آنچنان جدا و دور از هم است که اگر بخواهی کنار چنان آدمی تعریف شوی ... "کوچک می شوی". رهاشان کن...


 

-          آموخته ام که آدم باید "تنهایی"را بلد باشد؛ که هرچه کنی، انسان در انتخاب "عشق"، "ایمان" و "مرگ"، تنهاست... (1) و آموخته ام که این همه را "انسان" انتخاب می کند!

-          آموخته ام که "دوست داشتن خود" با "خودخواهی" فرق می کند، هرچند گاهی نتایج مشترک داشته باشند.

... و اینکه "هرجا خودخواهی باشد، انصاف از آنجا دور است".(2)

-          آموخته ام که فقط وقتی وارد محیط کاری – که در آن صرفه اقتصادی مطرح است- بشوی، ارزش دوستان دبستان تا دانشگاهت را می فهمی.

-          و البته آموخته ام که "انسان" ها مهم اند، هرچقدر که احمق باشند.

-          آموخته ام که در زندگی "هر آنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود"(3)، اما این جویبار نرم و روان را اگر به حال خود رها کنی ،سر انجام از خود خاطره ای "سخت و استوار" در یاد ت به جای می گذارد.

-          آموخته ام که "محافظه کاری" می تواند مانع وقوع وقایع "شگفت انگیز" و همچنین "اسف بار" در زندگی شود... اما در هر دو صورت پررنگ ترین خاطرات زندگی انسان را از بین می برد...

-          آموخته ام که صرفه جویی ای که در نخریدن "دفترچه قشنگِ گرانقیمت" نهفته است، همان است که "ذوق زیبایی خواهی انسان" را به هدر می دهد...

-          آموخته ام که همیشه "قهوه بدون شکر" را انتخاب کنم. انداختن چندتا قند در آن معجزه می کند!

هرچند قبلاً آموخته بودم که "دیگر معجزه ای در کار نیست"(4)...

و...

 

-          آموخته ام که "هر روز" در زندگی، لیاقت آن را دارد که برای "بهترین روز زندگی" شدن تلاش کند...





اینک ؛



"می دانم":




 که "زیباترین روز زندگیم"، روزی نخواهد بود که در آن اتفاق ویژه ای افتاده باشد، "زیباترین روز زندگی من یکی از همین روزهاست که به آرامی در پی هم می لغزند... چون شکوفه ای که از پس شکوفه ای دیگر برشاخسار می شکفد... یا مرواریدی که در پی مهره ی قبل، از گردنبند راه شده، بر زمین می غلتد..."(5)

 

 

امروز اما؛

انگار دلم می خواهد جای تمام جشن تولد های لوسی که می توان گرفت - که در جای خود آنها را هم دوست دارم-، یک نفر امسال از راه می رسید

 "نگاهم می کرد فقط"  

و "می دیدم" 

 که واقعاً   " خوشحال    "  است که

"من"  

 بین    "به دنیا آمدن" و "نیامدن"، این یکی را انتخاب کردم.

 

حتی خودم!

میشد کاش حداقل "خودم" رو به آیینه بایستم و "بدانم" که زندگی بی من چیزی کم داشت...

 

با این همه اما خوشحالم. که 27 سال – لحظه لحظه- "انسان" را رعایت کردم...


خود اگر

شاهکار خدا


بود


یا


نبود...


(6)

 

 


1-      این را از احمد شاملو آموخته ام.

2-     این را از شهرام شکوهی آموخته ام.

3-    این را از مارشال برمن خواندم و بعدها در زندگی آموختم.

4-    این را از نادر ابراهیمی نازنین آموختم.

5-     این را از لوسی مود مونتگومری آموختم.

6-     مثل احمد شاملو.







نوشته شده در یکشنبه 21 مهر‌ماه سال 1392ساعت | 11:06 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (9)

 




این یکی از اولین نوشته های اتاق آبی بلاگفا بود...

نسیم نازنینم خواسته قسمت یادگاری های اتاق آبی قبلی را پر و پیمان تر کنم. دیدمم راست می گوید... مرور کنم روزگار گذشته را شاید جایی چیزی یقینی به همراه آورد...


مکان: ولیعصر، سرِ خدامی...

زمان: یک وقت هایی حوالی مهر 90! آن روزها که من تازه می آمدم سرِ کار... 




یک خانم هایی هستند عموماٌ سنشان بالاست. باید خیلی شانس داشته باشی که صبح که سرکار می روی آنها را در مسیر ببینی، اگر بشود که اتفاقی در مورد چیزی نظر دهند و بشنوی که دیگر "هَی وایِ من"...

اولین مشخصه ی این خانم ها این است که خیلی خیلی شیک می پوشند! از رنگ های زیبا استفاده کرده و بسیار آراسته اند... به واقع : خودشان را به شدت دوست می دارند! و این شروع تمام جذابیت و انرژی مثبتِ بی دریغ ساطع شونده از آنهاست...

دوستشان دارم!

دلم میخواست مادربزرگم شکل آنها بود! مادرم که پیر شد شکل آنها شود! خودم بعدها نه، اصلاٌ همین الآن مثل آنها باشم...

اما نمی شود! یکباره نمی شود!

برای اینچنین دلنشین بودن باید بی عقده باشی! دوره های مختلف زندگیت را کامل زندگی کرده باشی؛ کودکی کرده باشی...در نوجوانی خطا کرده باشی، جبران کرده و باز خطا کرده باشی و هر بار بخشیده شده باشی...به جوانی شکفته باشی! به تمامی خویشتن را تجربه کرده باشی؛ تمام ذرات زیبایی وجودت را کشف و "پرِزِنته" کرده باشی، کسی را بیابی تا کاملترت ببیند بر شانه اش هر روز ببینی که بالاتر می روی... تا بشود که در میان سالی زندگی، آزادی و شادیت را با دیگرانی شریک شوی و آنقدر در وجودت احساس داشتن بکنی که بی دریغ باشی...

منطقی باشیم! با تلقین نمی شود!

امروز صبح سوار تاکسی که شدم یکی از اینها داشت به راننده می گفت که هرگز سوار این ون های سبز نخواهد شد؛ به یک دلیل: این نحوه ی خم شدن برای سوار و پیاده شدن انسانها، تحقیر جسم و شخصیت آنهاست.

کسی اینجا مرا حقیر می خواهد؛ من تن به خواسته اش نخواهم داد!



 

کسی اینجا مرا حقیر می خواهد؛ 


من اما : 


تن به خواسته اش نخواهم داد!






نوشته شده در یکشنبه 21 مهر‌ماه سال 1392ساعت | 09:54 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (5)




 

نه؛

نفهمیدیم!

یادمان دادند

که "کتاب" بهترین دوست انسان است.

یادمان دادند!

که:

 بهترین دوست تو کسی است که حتماً از تو بیشتر بداند،

بهترین دوست تو کسی است که حداقل فکر می کتی از تو بیشتر می داند...

بهترین دوست تو کسی است که اگر گاهی هم بیشتر از تو نمی داند به تو حق سخن گفتن نمی دهد،

بهترین دوست تو کسی است که اگر بیشتر از تو بداند و نخواهی بپذیری می توانی هر بلایی به سرش بیاوری...

بهترین دوست تو کسی است که به بهانه ی دانسته هایش تو را به خانه بنشاند و چشم هایت را ببندد و با فلسفه تعداد دندان اسب را برایت بشمارد...

هیج یادت هست "انسان" یعنی چه؟...

خام نشو!

که جز من و تو که " یادمان دادند"، هیچ کجای جهان، بهترین دوست کتاب نیست!

که بهترین دوست انسان، انسان است؛ نه کتاب! *

تو در کوچه ها انسان می شوی نه در میان کتاب ها...*

 

 

* نادر ابراهیمی نازنین




نوشته شده در شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1392ساعت | 01:41 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (3)



چرا گاهی تصور می کنم خانه چیزی جدای تو ست؟

تو معنایی!

بشقاب های خانه مان  را انتخاب که می کنم تو پیش چشمم هستی، غذاهایی که من پخته ام را تماشا می کنی، به اشتها می آیی و ... ظرف هایمان یادم باشد که این شکلی باشند.

گلدان هم می خرم، یکی فقط! برای گل هایی که گاه به گاه برایم، برایمان، برای خانه مان می خری... شاید شیشه ای باشد که حتی ساقه هایش را هم تماشا کنیم...

یک مبل... ظرف میوه ... استکان کمرباریک... حوله ی گرم ... بالش پَر ...  که "تو" بنشینی... "تو" میوه بخوری... "تو" چای بنوشی... "تو" حمام کنی... "تو" شیرین بخوابی...

خانه یعنی همین!

تو باشی...





نوشته شده در شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1392ساعت | 01:40 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (4)



دوست داشتنِ تو 

هنر می خواهد ...

 

که بوسه ها 

فالش نخوانند؛

نُت به نُت ، پلک که می زنی ...




نوشته شده در شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1392ساعت | 01:35 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (0)



خواب و بیدار بودم که دستی بازویم را حلقه زد.

نفسِ گرم...

لب های مرطوب...

یک فکرِ زیبا پشت پلک های بسته داشتی...

بیدار تر از خواب و بیدار بودم که؛

گفتی.

***

 

چه خوب است که "بودن" َت برای یک نفر "چقدر خوب" باشد...

شبِ زن بود گمانم.

 

و من و فروغ، چقدر از چیز های خوب خوشمان می آید...

نوشته شده در شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1392ساعت | 01:29 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (0)



دوست دارم بهترین یاد داشت های بلاگفای دوساله ام را تکرار کنم... 


ببخشید!


...


یک وقت هایی یک کارهایی می کنم که بعداً می فهمم کرده ام و می نشینم به تفسیرش...

 

 

صبح نشسته ام توی تاکسی

بعد از پسر جوان لاغر اندامی که به شدت خودش را جمع کرده است که مبادا...

راستی مبادا چه؟

به این فکر می کند که مبادا تنش با تن "نامحرمی" حتی اندک تماسی داشته باشد،

یا که مبادا در وجود "بانویی" که در کنارش نشسته ، گمانِ بدی بکارد؟

من برایش آن "نامحرمم" یا آن "بانو"؟

 

 

کمی آزاد می نشینم

 تا آرام آرام احساس راحتی کند...

    آرام آرام  بفهمد که از او نمی ترسم...

                         که احتمال نمی دهم قصد آزاری داشته باشد...

                         که یاد بگیرد که تماس گوشه ی زانویش با پای یک بانو در یک تاکسی تنگ، هیچ معنای                                     خاصی را القا نمی کند...

 

 تا آرام آرام بفهمد که برایش احترام قائلم...

 

 

 آرام آرام 

 بفهمد 

 که برای "بسیاری"  از مردان سرزمینم  

                                                     "احترام    قائلم"     !

که بسیاری دیگر از مردان سرزمینم  

                                                            آرام آرام

                                                                                    یادبگیرند

                                                                                                            که "باید" قابل احترام باشند!

 

 

 

این کارها بسیار برایم انرژی زا هستند در این روزگارِ... روزگارِ...

 

 

 

 

پ.ن:بچه ها؛من این کارهای خودم را دوست دارم.


نوشته شده در شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1392ساعت | 11:30 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (4)