X
تبلیغات
رایتل

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود



آمده بودم از پیروزی بنویسم.

از لبخندهای رضایت از ته دل بعد از یک عالمه تلاش ...

که رسید اندوهی از پس کوه ...

بخشی از نظم طبیعت است حتماً ... که عزیزانمان بیمار می شوند.

همکار کوچک دوست داشتنی ام بیمار شده!

درمانش درد دارد.

یک توده ای از غم آمده هوای اینجا را گرفته ... 
من دوست دارم خوب شود.
دوست دارم بجای "معلوم نیست هنوز" ها ،‌ خبر خوب بدهند دستش ... حرف خوب بزنند برایش ...
دوست دارم چیزهای ساده خوبش کنند ...
مثل آب ...

مثل آفتاب...
مثل در آغوش گرفتن ...

درد نداشته باشد درمانش.
پدر و مادرش لبخند داشته باشند.
برادر تازه داماد شده اش نقِ کت و شلوار بزند...

من همه چیز را در باره ی الی کوچکم خوب می خواهم ...
لطفاً...
آهای آقای دنیا!


نوشته شده در یکشنبه 27 تیر‌ماه سال 1395ساعت | 01:18 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (2)





دارم فکر می کنم شکست ها چه رنگی اند ... 
یک جور زرد لیمویی ... خاکی ... خنثی  ... بی تفاوت ...


اما؛

حواستان که هست؟ که هیچ مطلقی وجود ندارد ؟
 که این رنگ ها ساخته های ذهن مایند ...  

ذهنی که مدام می خواهد داستان کند ...  ببافد ... بسازد ... 

جای آنکه تماشا کند ... 

تماشا کند ...
تماشا کند ... 





نوشته شده در یکشنبه 13 تیر‌ماه سال 1395ساعت | 10:19 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (2)



تصویر سازی پناه من شده ... از روزی که دیگر زندگی شبیه کودکی ها باز و آزاد و رها نبود . 
تصویرسازی مرا بر می گرداند به زمانی که گمان می کردم هر چه بخواهم به سادگی پرداختن رویایش ؛ انجام شدنیست ...


نوشته شده در دوشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1395ساعت | 12:31 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (5)



خیلی چیزها توی زندگی هست که هر روز که به هر چه غیر شادی می گذرد باید حسرتش را خود.
حسرت از دست دادنش را...


صورتم را صبحها دوست تر دارم.
صورتی که سی و یک سالگیش را مزه مزه می کند ... و می داند شاید هرگز زیباتر از این روزها نباشد...

راستش را بگویم؟

من این روزها هر صبح تمام مدتِ کرم زدن رو به روی آینه را، دلم برای آخرین صبح های سی سالگی صورتم می سوزد. نه به خاطر فقط عمری که بر این صورت می گذرد، به خاطر هدر رفتنش!
به خاطر هر روزِ بی رمقی که بر او می گذرد... 
به خاطر خنده هایش که حیف شده ...



خیلی چیزها هست که حیف است!
مثل همین اردیبهشت که پیاده روی های بیشتری می طلبید ...
مثل همین یاس های سر خدامی ...
مثل همین بلبل های باغ گرامی ...
مثل رزهای ریز زرد...
مثل تعریف های بیات شده برادر از سفر کیش ...
مثل زدآلوی هنوز نوبر نشده!

مثل زیبایی صبح های صورتمان ...

همه را داریم حیف می کنیم ... 

پ.ن: بازیگرها گمانم کمتر احساس کنند این تجربه های حیف شدن را.





نوشته شده در چهارشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1395ساعت | 10:06 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)




آدم هایی که سکته مغزی می کنند نیاز به نگهداری دارند!
 نه
نه بعد از سکته؛ قبل از سکته نیاز به نگهداری دارند. چون کسی نیست نگهداریشان،‌دل به دلشان بدهد،‌ از دردشان بپرسد، مشکلی ازشان حل کند، بارشان را سبک  کند؛ سکته می کنند با خیال راحت می افتند روی تخت که حالا بیایید حتی خورد و خوراکم را هم یاری کنید ...
 

آدم ها در سالم ترین روزهایشان ، تیمار می خواهند ... وقتی هنوز سرپایند همراهی می خواهند ... 
بعدش که ...


نوشته شده در شنبه 1 خرداد‌ماه سال 1395ساعت | 09:13 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)




چه دنیای بیرحمیست واقعاً ؛ که همیشه بعد از مدتی به آدم می فهماند "عشق" تقریباً حرف مفت است!
یک پدیده ی خارج از توان بشر.
در دنیای ماده امکان پذیر نیست.
مال دنیایی نیست که در آن برای پیدا کردن کفش معشوق احتمال ریختن لباس ها از چوب لباسی باشد آن هم موقعی که کراوات زده ای!!!


پ.ن. دنبال احترام باشید!
پ.ن 2. عشق حرف مفت است.
پ.ن3. مودبانه اش می شود ادعای بی اساس!
پ.ن4. عصبانی نیستم.



نوشته شده در دوشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1395ساعت | 09:47 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (4)






درآمد خوب ، خوب است . اصلاً‌ لازم است. 

در آمد خوب شانسی نمی دانم خوب است لازم است یا چی ... می دانم رویش حساب نمی شود کرد؛ چون برایش برنامه نمی توان ریخت.


آهای؛
با خودمانم!

اول باش! تا کشف شوی ...
اول بکار ... تا درو کنی ...
اول کار کن ... تا درآمد بیاید سراغت...

آخرین باری که معمار بودی کی بود؟

آخرین باری که "دانش" "جو" بودی کی بود؟


پس چطور می خواهی یک معمار در یک گوشه ی دیگر دنیا باشی؟
چطور می خواهی پذیرش از یک دانشگاه خوب دنیا بگیری؟


اول باش! 

مهم نیست کجایی ...

هر جا که هستی ؛ همینجا! 
همین امروز!
معمار باش ... بکش ... بساز ... فکر کن ... تولید فکر کن ... توی همین A4  بلا استفاده روی میزت... دفترچه ی همه چیزت کو!؟

تو "دانش" را "بجو" ؛ دانشجویی می آید سراغت... 



پ. ن: آقای دکتر ! 

اول دکتر باش! 

بس نیست اضطراب و دور خود چرخیدن؟




برچسب‌ها: فریبا، اول؛ باش!
نوشته شده در شنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1395ساعت | 11:49 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (5)




فهمیده ام آدم های شریفی که سختی های ممتد می کشند در زندگیشان ، یک چیز از ما می خواهند فقط ؛ 

نگاهشان نکنیم!


مادری که فرزند معلولی دارد ...
بچه ای که زانوی شلوارش ساییده شده ...

مردی که هفتاد سال نتوانسته پیکانش را به پراید برساند ...

جوانی که همچنان جوان و زیباست اما حادثه ای ویلچیر نشینش کرده ...

زنی که دستانش سوخته و دستکش تمامش را نمی پوشاند ...
نوجوانی که در مطب دکتر به شکل نامتعارفی معاینه می شود ...

نکنیم!

نگاهشان نکنیم!
نه این که رو برگردانیم ... نه!‌
"واقعاً نگاهشان نکنیم!"



برچسب‌ها: مردم، توقع، کمی، دارند ..
نوشته شده در چهارشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1395ساعت | 10:22 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (0)



1- آقای همسر سرما خورده، 

بداخلاق شده،
حالا که من شب ها خوابم نمی آید ایشان می خوابند پس هیچ جای نگرانی نیست؛ قانون "من خواب، او بیدار و او خواب ، من بیدار" با موفقیت در جریان است... 


2-آلمان برای تحصیل نپذیرفتمان. 

همین!


3- لیسنینگ آیلتس خر است!

پیشرفت نمی کند.

هی هر شب با هزار امید می رویم سراغش یک حال اساسی ازمان می گیرد می فرستدمان سراغ کارمان ...

زوج بیچاره!



پ.ن: اما روزهای اول سال بی دریغ برما می بارند... از سرکار که می روی خانه تمام راه روز است ... سبزهای خوشرنگ ... رنگارنگ های گلدار ... بهار اینجاست.

پ.ن(2): اولین پیاده روی بهاری امسال را سند نزدیم هنوز.





نوشته شده در سه‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1395ساعت | 10:17 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)




دیده اید یک آدم هایی یک جور عجیبی خودشانند؟

معمولی اند ها!

فقط ادا نیستند!

خنده هایشان برای خودشان است ... گریه هایشان از سر غم هایی سبک یا سنگین و محبتشان ... امان از محبتشان که می رود می نشیند دقیقاً‌ همانجایی که باید!

خشمشان هم حتی، از کوره در رفتنشان هم حتی، یک جور عجیبی محترم است!

عصبانی نمی شوند که تو خودت را جمع و جور کنی ... 

عصبانی نمی شوند که تنبیهت کنند ... که جلوی تکرار این عمل را بار دیگر گرفته باشند ... 

عصبانی نمی شوند که قدرتمند باشند...

وقتی عصبانی می شوند ... عصبانی اند!

وقتی غمگین می شوند برای این نیست که نازشان را بکشی ... برای این نیست که ترحم کنی بهشان و خطایی را نادیده بگیری ...

غمگین اند ،‌همین!

شادند ...

عاشق اند ...

ناامیدند ...



یکی از این آدم ها همسر من است!


و من این آدم ها را دوست دارم کلا! 




برچسب‌ها: آن ها، خودشانند، ...
نوشته شده در شنبه 21 فروردین‌ماه سال 1395ساعت | 10:07 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)

<<  1    2    3    4    5    ...    22  >>