X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود




فهمیده ام آدم های شریفی که سختی های ممتد می کشند در زندگیشان ، یک چیز از ما می خواهند فقط ؛ 

نگاهشان نکنیم!


مادری که فرزند معلولی دارد ...
بچه ای که زانوی شلوارش ساییده شده ...

مردی که هفتاد سال نتوانسته پیکانش را به پراید برساند ...

جوانی که همچنان جوان و زیباست اما حادثه ای ویلچیر نشینش کرده ...

زنی که دستانش سوخته و دستکش تمامش را نمی پوشاند ...
نوجوانی که در مطب دکتر به شکل نامتعارفی معاینه می شود ...

نکنیم!

نگاهشان نکنیم!
نه این که رو برگردانیم ... نه!‌
"واقعاً نگاهشان نکنیم!"



برچسب‌ها: مردم، توقع، کمی، دارند ..
نوشته شده در چهارشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1395ساعت | 10:22 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (0)



1- آقای همسر سرما خورده، 

بداخلاق شده،
حالا که من شب ها خوابم نمی آید ایشان می خوابند پس هیچ جای نگرانی نیست؛ قانون "من خواب، او بیدار و او خواب ، من بیدار" با موفقیت در جریان است... 


2-آلمان برای تحصیل نپذیرفتمان. 

همین!


3- لیسنینگ آیلتس خر است!

پیشرفت نمی کند.

هی هر شب با هزار امید می رویم سراغش یک حال اساسی ازمان می گیرد می فرستدمان سراغ کارمان ...

زوج بیچاره!



پ.ن: اما روزهای اول سال بی دریغ برما می بارند... از سرکار که می روی خانه تمام راه روز است ... سبزهای خوشرنگ ... رنگارنگ های گلدار ... بهار اینجاست.

پ.ن(2): اولین پیاده روی بهاری امسال را سند نزدیم هنوز.





نوشته شده در سه‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1395ساعت | 10:17 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)




دیده اید یک آدم هایی یک جور عجیبی خودشانند؟

معمولی اند ها!

فقط ادا نیستند!

خنده هایشان برای خودشان است ... گریه هایشان از سر غم هایی سبک یا سنگین و محبتشان ... امان از محبتشان که می رود می نشیند دقیقاً‌ همانجایی که باید!

خشمشان هم حتی، از کوره در رفتنشان هم حتی، یک جور عجیبی محترم است!

عصبانی نمی شوند که تو خودت را جمع و جور کنی ... 

عصبانی نمی شوند که تنبیهت کنند ... که جلوی تکرار این عمل را بار دیگر گرفته باشند ... 

عصبانی نمی شوند که قدرتمند باشند...

وقتی عصبانی می شوند ... عصبانی اند!

وقتی غمگین می شوند برای این نیست که نازشان را بکشی ... برای این نیست که ترحم کنی بهشان و خطایی را نادیده بگیری ...

غمگین اند ،‌همین!

شادند ...

عاشق اند ...

ناامیدند ...



یکی از این آدم ها همسر من است!


و من این آدم ها را دوست دارم کلا! 




برچسب‌ها: آن ها، خودشانند، ...
نوشته شده در شنبه 21 فروردین‌ماه سال 1395ساعت | 10:07 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)

 


آدم ها به سمت جدا شدن می روند.


این بخشی از طبیعت واکنش آدم ها در زندگی جمعی شان است.

 اگر دو نفر باشند؛ به سمت جدا شدن از هم ... سه نفر باشند؛ دوتا با هم می شوند و یکی تنها ... چهار نفر باشند؛ دوتا دوتا ... پنج نفر به بعد که بیا و ببین جایگشت را ...


الگوریتم های طبیعت را می خوانم و به تعادل نش فکر می کنم ... چرا ما از طبیعت سر می پیچیم؟ 

چرا این همه اختیار داریم؟

چه گلی قرار است به سر جهان بزنیم؟


ما آدم های مدام نا کامل، بلد نیستیم بخشی از یک جمع با قی بمانیم .




نوشته شده در چهارشنبه 18 فروردین‌ماه سال 1395ساعت | 11:04 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (4)



خب

این هم از سال نود و پنج.

آمد.


در سال نود و پنج؛ 

عمل می کنم!





نوشته شده در سه‌شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1395ساعت | 09:28 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)





مادربزرگ ها مریض می شوند.


سردشان شده شاید؛

یک نفر بغلشان کند خوب می شوند؟




پ.ن: اگر می خواهی بروی قبل از رفتنم برو!



نوشته شده در سه‌شنبه 27 بهمن‌ماه سال 1394ساعت | 10:27 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)





1- می دانید؛

عشق سخت است!

زخم می کند ... 

برای همین است که باید جشن گرفت ؛ ماندن را! هر روز ...


2- همیشه یک قدم مانده به "دوستت دارم"

ترسیده ام!

مکث کرده ام!

حرف یک روز و یک جمله  نیست که ؛

"دوستت دارم"  را باید بی زمان زندگی کرد...

آزاد

مثل ؛

هیچ کس مجبور نیست ...

در بند

مثل ؛

تا همیشه ولی ...



3- به آن رفته های همیشگی تاریخ عشق بگو

بی زمانی

مرد می خواهد!




نوشته شده در یکشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1394ساعت | 03:30 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (4)






و دخترک آخرین کبریت را روشن کرد ... 


کسی می داند کی دخترک ها آخرین کبریت هایشان را روشن می کنند؟




پ.ن: امید ، موجود بی منطق شیرین عجیبیست! 





نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1394ساعت | 11:12 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)




1- فریبا می گفت: خانه نامرتب ، با گلدان زیبا نمی شود!

و ساختن گروه خانوادگی در تلگرام، امروز که به نظرم گلدان می آید.گذاشته ام کمی زمان بخورد شاید در گذر زمان چیزی عوض شود... به هر حال یک فرصت گفتگوست...

حقیقت این است که دلشکسته ام . از بعضی از اعضای خانواده ام. از آن هایی که گفتگو با آن ها بسیاار سخت است. یک بار امتحان کردم. سخت بود. گمانم بلد نبودم. بدتر شد. دلشکستگی های جدید بوجود آمد. 

خسته می شود آدمیزاد هم.


2- همکار معمولاً آرایش نمی کند. همش بهش می گویم آرایش کن ... کمی که آرایش می کنی خیلی زیباتر و سرحال تر می شوی ... اما واقعیت این است که وقتی آرایش می کند، بد اخلاق می شود! اعتماد به نفسش بالاتر می رود ... خودخواه می شود ... خود بین می شود ... دوست ندارمش!


3- عطر خریدم آقای همسر ... جاسمین بولگاری ... دوستش نداشتم اول! سیاه بود! ترسیدم! اما وقتی پرسیدم :"خودت دوستش داری؟" و گفت: "شیکه" ، متوجه شدم گاهی همسر ها نه تنها دوست داشتنی که باید "شیک" هم باشند! 

پس من از فردا - گاه گاهی-  بوی "شیکی" خواهم داد. 



پ.ن: و اما ای کسانی که ایمان آورده اید؛ به هوش باشید که زیباترین همسران بی شک "شادترینِ آنهایند"!

پ.ن (2) : گروه تلگرام آنچنان هم که فکر می کردم "گلدان" نبود! درِ گفتگو باز شده ... هوای تازه ای از درز در آرام آرام خودش را دارد هل می دهد تو ...




نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن‌ماه سال 1394ساعت | 10:41 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (2)



خانواده چهار نفره ما از بی کلامی رنج می برد ...

پدر و مادر" مکالمه داشتن"  را نه تنها بلد نیستند که لازم هم نمی دانند!

به تاریخچه ی زندگی تک تک مان، زخم های زیادی هست که همین بی کلامی ها عمیقترش کرده. 

این روزها فکر می کنم شاید کسی که باید آستینی برای گردگیری این خانه بالا بزند،‌خود من باشم! 

هان؟



نوشته شده در شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1394ساعت | 11:41 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (2)

<<  1    ...    3    4    5    6    7    ...    23  >>