X
تبلیغات
زولا

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود

 


آدم ها به سمت جدا شدن می روند.


این بخشی از طبیعت واکنش آدم ها در زندگی جمعی شان است.

 اگر دو نفر باشند؛ به سمت جدا شدن از هم ... سه نفر باشند؛ دوتا با هم می شوند و یکی تنها ... چهار نفر باشند؛ دوتا دوتا ... پنج نفر به بعد که بیا و ببین جایگشت را ...


الگوریتم های طبیعت را می خوانم و به تعادل نش فکر می کنم ... چرا ما از طبیعت سر می پیچیم؟ 

چرا این همه اختیار داریم؟

چه گلی قرار است به سر جهان بزنیم؟


ما آدم های مدام نا کامل، بلد نیستیم بخشی از یک جمع با قی بمانیم .




نوشته شده در چهارشنبه 18 فروردین‌ماه سال 1395ساعت | 11:04 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (4)



خب

این هم از سال نود و پنج.

آمد.


در سال نود و پنج؛ 

عمل می کنم!





نوشته شده در سه‌شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1395ساعت | 09:28 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)





مادربزرگ ها مریض می شوند.


سردشان شده شاید؛

یک نفر بغلشان کند خوب می شوند؟




پ.ن: اگر می خواهی بروی قبل از رفتنم برو!



نوشته شده در سه‌شنبه 27 بهمن‌ماه سال 1394ساعت | 10:27 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)





1- می دانید؛

عشق سخت است!

زخم می کند ... 

برای همین است که باید جشن گرفت ؛ ماندن را! هر روز ...


2- همیشه یک قدم مانده به "دوستت دارم"

ترسیده ام!

مکث کرده ام!

حرف یک روز و یک جمله  نیست که ؛

"دوستت دارم"  را باید بی زمان زندگی کرد...

آزاد

مثل ؛

هیچ کس مجبور نیست ...

در بند

مثل ؛

تا همیشه ولی ...



3- به آن رفته های همیشگی تاریخ عشق بگو

بی زمانی

مرد می خواهد!




نوشته شده در یکشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1394ساعت | 03:30 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (4)






و دخترک آخرین کبریت را روشن کرد ... 


کسی می داند کی دخترک ها آخرین کبریت هایشان را روشن می کنند؟




پ.ن: امید ، موجود بی منطق شیرین عجیبیست! 





نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1394ساعت | 11:12 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)




1- فریبا می گفت: خانه نامرتب ، با گلدان زیبا نمی شود!

و ساختن گروه خانوادگی در تلگرام، امروز که به نظرم گلدان می آید.گذاشته ام کمی زمان بخورد شاید در گذر زمان چیزی عوض شود... به هر حال یک فرصت گفتگوست...

حقیقت این است که دلشکسته ام . از بعضی از اعضای خانواده ام. از آن هایی که گفتگو با آن ها بسیاار سخت است. یک بار امتحان کردم. سخت بود. گمانم بلد نبودم. بدتر شد. دلشکستگی های جدید بوجود آمد. 

خسته می شود آدمیزاد هم.


2- همکار معمولاً آرایش نمی کند. همش بهش می گویم آرایش کن ... کمی که آرایش می کنی خیلی زیباتر و سرحال تر می شوی ... اما واقعیت این است که وقتی آرایش می کند، بد اخلاق می شود! اعتماد به نفسش بالاتر می رود ... خودخواه می شود ... خود بین می شود ... دوست ندارمش!


3- عطر خریدم آقای همسر ... جاسمین بولگاری ... دوستش نداشتم اول! سیاه بود! ترسیدم! اما وقتی پرسیدم :"خودت دوستش داری؟" و گفت: "شیکه" ، متوجه شدم گاهی همسر ها نه تنها دوست داشتنی که باید "شیک" هم باشند! 

پس من از فردا - گاه گاهی-  بوی "شیکی" خواهم داد. 



پ.ن: و اما ای کسانی که ایمان آورده اید؛ به هوش باشید که زیباترین همسران بی شک "شادترینِ آنهایند"!

پ.ن (2) : گروه تلگرام آنچنان هم که فکر می کردم "گلدان" نبود! درِ گفتگو باز شده ... هوای تازه ای از درز در آرام آرام خودش را دارد هل می دهد تو ...




نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن‌ماه سال 1394ساعت | 10:41 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (2)



خانواده چهار نفره ما از بی کلامی رنج می برد ...

پدر و مادر" مکالمه داشتن"  را نه تنها بلد نیستند که لازم هم نمی دانند!

به تاریخچه ی زندگی تک تک مان، زخم های زیادی هست که همین بی کلامی ها عمیقترش کرده. 

این روزها فکر می کنم شاید کسی که باید آستینی برای گردگیری این خانه بالا بزند،‌خود من باشم! 

هان؟



نوشته شده در شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1394ساعت | 11:41 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (2)

 

Every MOMENT matters!
 
 
Life is not full of little moments; life IS “that moments”! 
I read this in a super emotional letter which was written by a great mom who was about death to her relatives. She wrote this letter in such a critical situation in which every second worth as a diamond.
This letter made me think about my diamonds and the way I waste them…
“After all," Anne had said to Marilla once, "I believe the nicest and sweetest days are not those on which anything very splendid or wonderful or exciting happens but just those that bring simple little pleasures, following one another softly, like pearls slipping off a string.”*
 
 
 

* L.M. Montgomery, Anne of Avonlea



نوشته شده در سه‌شنبه 29 دی‌ماه سال 1394ساعت | 01:21 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (0)




"دریا رفتن" با دایی ها و عمو ها و بچه ها و پدر و مادرهایی که بساط چای و میوه و زیر انداز به راه می انداختند و می خندیدند و لخت می شدند یا با لباس توی آب می آمدند؛ فوق العاده ترین تفریح دنیا بود! کار بزرگی بود! از من آدم خوشبختی می ساخت با تفریح بزرگی که درست کردنش به این آسانی ها نبود. بازی های توی آب ... عمو مهدی خم می شد می رفت زیر آب،‌پاهایم را روی شانه هایش سوار می کردم، دست هایم را از دو طرف می گرفت و همزمان با بیرون آمدنش از آب باید شیرجه می زدم توی آب. سه بار، سه بار که نوبت به من می رسید آن روز، معنیش این بود که تفریح کامل شده! 

دلم واقعاً تنگ آن روزهاست. 


یک روز تابستان پدر بعد از تحویل دادن چای به کارخانه من و برادرم را برد کنار دریا. لباس شنا هم برده بودیم. خیلی ذوق زده بودم. فکر کردم خودمان سه تایی هم می توانیم آن تفریح ها را بسازیم. اینطوری احتمال اتفاق افتادنشان بالاتر هم می رفت. لباس پوشیدم و رفتم توی آب . طبق عادت می بایست مراقب برادر کوچکتر هم می بودم. برگشتم به ساحل نگاه کردم ،‌پدر توی آب نیامد. به اصرار صدایش کردم که "بابا بیا دیگه ..." حرفی نزد. رفتم بیرون آب، لباس ها به تنم چسبیده بودند. اصرار ... نیامد. تشری هم زد. اصرار ممنوع بود . بی منطق بود. برگشتم سمت آب. آن روز یک "درد" جدید را یاد گرفتم. درد کم بودن. من برا ی در آوردن پدر از افسردگی طبیعی روزانه ی پدرهایی که بی انگیزه ازدواج کرده اند، بی انگیزه بچه دار شدند و ناامیدند از آینده ای درخشان و پر شکوفه برای بچه هایشان، کم بودم. خنده های من کم بود. حجم آدمم کم بود. جمع سه نفره ی ما خنده نداشت. 


همان روز فهمیدم که "دریا" با همه ی عظمتش یک پوسته بیشتر نیست. آن روز فهمیدم هیچ چیز بیرون از "انسان" ها معنایی ندارد. تمام معنای زندگی در انسانهاست.

بعدها برایم بدل شد به "جامعه" ، به همه ی "جمع های انسانی" ...




اعتراف می کنم که بعد از آن روز دیگر نتوانستم از "صِرف طبیعت" لذت ببرم. 






نوشته شده در سه‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1394ساعت | 02:52 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (3)



1- صبح ، وسط های راه متوجه شدم ماشین یک صدای ظریفی می دهد . یک جور سوت سوت های ناله گون آرام مشکوک ... یکم دنیال علت گشتم ، نشد! صدای موزیک را بلند کردم تا برسم دفتر! 

فکر کردم؛ دیگر کجای زندگیم ناله می کند و من موزیک را بلند کرده به سمت هدفی - که نیست - گاز می دهم؟


2- بعضی آدم ها زندگیشان داستان دارد. با لبخند بلند می شوند هر روز صفحه ی جدیدی از آن را می نویسند. بعضی دیگر هنوز منتظرند... منتظرند مهاجرت کنند تا زندگیشان شروع شود!


3- مریم بلد است از زندگیش لذت ببرد ،

من؛ نه! 



پ.ن: دیشب بد خوابیدم. با ناکاملی هایم غلت می خوردم در تخت. 




نوشته شده در یکشنبه 6 دی‌ماه سال 1394ساعت | 11:22 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (2)

<<  1    ...    3    4    5    6    7    ...    22  >>