X
تبلیغات
رایتل

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود


توى جامعه اى که همه هم را مى شناسند، انسان ها از آزادى کمترى برخوردارند پس رنج بیشتر مى برند.

از چه؟

مى گویم برایتان.

تو مرا مى شناسى. تمام حرکات من را مى بینى و قضاوت مى کنى. مى کوشم قضاوت تو را مثبت کنم به شیوه اى. کدام شیوه؟ یافتن آنچه مطلوب توست و آن شکلى شدن. روشنفکر مى شوم کمى بعد. وقت هایى که مورد تایید تو نیستم تظاهر مى کنم برایم اهمیت ندارد؛ ولى دارد!کم کم از مطلوب تو بودن لذت مى برم. کم کم مى خواهم بى نقص مطلوب تو باشم... سن بالا مى رود و این "تو" ها یک عالمه اید! من پر شده ام از مطلوب هاى دیگران و انقدر به این مطلوب بودن معتاد مى شوم که وقت نمى کنم مطلوب خودم را اختراع کنم... کپى مى کنم همان مال شماها را... یک روز بالاخره وقتى زورم نمى رسد آن کنم که شما خیلى تحسینم کنید؛ خسته مى شوم. اما دیگر یادم رفته کجا خودم را گم کردم. یادم هم بیاید... کلاف آنقدر پیچیده بین این همه توها که باز کردنش سخت ممکن مى نماید.

آدم ها وقتى کسى دورشان نیست که بشناسدشان، خودشان ترند...

من باور دارم که آدم هاى شهرهاى بزرگ ؛ شادترند. شناخته شدن از همان زمان کودکى، فرصت نمى دهد آدم خودش خودش را تعریف کند. این آدم را بعدها که تمجیدهاو جامعه کافى نبود برایش، رنج مى دهد... 

خلاصه که تنهایى سخت است اما؛ توخالى بودن سخت تر... 



برچسب‌ها: تنهایى، تنهایى خوب
نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1396ساعت | 12:57 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (0)