X
تبلیغات
زولا

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود



تصویر سازی پناه من شده ... از روزی که دیگر زندگی شبیه کودکی ها باز و آزاد و رها نبود . 
تصویرسازی مرا بر می گرداند به زمانی که گمان می کردم هر چه بخواهم به سادگی پرداختن رویایش ؛ انجام شدنیست ...


نوشته شده در دوشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1395ساعت | 12:31 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (5)



خیلی چیزها توی زندگی هست که هر روز که به هر چه غیر شادی می گذرد باید حسرتش را خود.
حسرت از دست دادنش را...


صورتم را صبحها دوست تر دارم.
صورتی که سی و یک سالگیش را مزه مزه می کند ... و می داند شاید هرگز زیباتر از این روزها نباشد...

راستش را بگویم؟

من این روزها هر صبح تمام مدتِ کرم زدن رو به روی آینه را، دلم برای آخرین صبح های سی سالگی صورتم می سوزد. نه به خاطر فقط عمری که بر این صورت می گذرد، به خاطر هدر رفتنش!
به خاطر هر روزِ بی رمقی که بر او می گذرد... 
به خاطر خنده هایش که حیف شده ...



خیلی چیزها هست که حیف است!
مثل همین اردیبهشت که پیاده روی های بیشتری می طلبید ...
مثل همین یاس های سر خدامی ...
مثل همین بلبل های باغ گرامی ...
مثل رزهای ریز زرد...
مثل تعریف های بیات شده برادر از سفر کیش ...
مثل زدآلوی هنوز نوبر نشده!

مثل زیبایی صبح های صورتمان ...

همه را داریم حیف می کنیم ... 

پ.ن: بازیگرها گمانم کمتر احساس کنند این تجربه های حیف شدن را.





نوشته شده در چهارشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1395ساعت | 10:06 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)




آدم هایی که سکته مغزی می کنند نیاز به نگهداری دارند!
 نه
نه بعد از سکته؛ قبل از سکته نیاز به نگهداری دارند. چون کسی نیست نگهداریشان،‌دل به دلشان بدهد،‌ از دردشان بپرسد، مشکلی ازشان حل کند، بارشان را سبک  کند؛ سکته می کنند با خیال راحت می افتند روی تخت که حالا بیایید حتی خورد و خوراکم را هم یاری کنید ...
 

آدم ها در سالم ترین روزهایشان ، تیمار می خواهند ... وقتی هنوز سرپایند همراهی می خواهند ... 
بعدش که ...


نوشته شده در شنبه 1 خرداد‌ماه سال 1395ساعت | 09:13 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)