X
تبلیغات
رایتل

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود

عناوین یادداشت ها

  • [ بدون عنوان ] (جمعه 20 بهمن‌ماه سال 1396 03:29)
    خب. امروز تجربه ى امیدوارى براى پیدا کردن یه شغل زیباى آرتیستیک در مونترال رو تیک زدم. تمام روز حالم خوش بود... که مى شه! و خودم رو دیدم که یه معمار داخلى جونیورم با پالتوى قرمز و شال و کلاه سبز سیر ... تو مونترال سفید... اونم کجاش! اولد تاون! به به... خدا پدر و مادرتو بیامرزه لوسیانو که یه همچین روز سفیدى برامون...
  • کار (دوشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1396 22:34)
    یک لحظه هم را در آغوش می گیریم و عمیقاً شادیم و سرخوش از حال امروزمان؛ چند ساعت بعد ممکن است یادمان بیاید که تا چند ماه دیگر پولمان تمام می شود و ... من به ویژه من چه حال متغیری دارم این روزها. هیچوقت اینقدر دلم کار نخواسته که امروز. کار می خواهم کار می خواهم کار می خواهم .
  • آزادگى (دوشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1396 00:57)
    توى جامعه اى که همه هم را مى شناسند، انسان ها از آزادى کمترى برخوردارند پس رنج بیشتر مى برند. از چه؟ مى گویم برایتان. تو مرا مى شناسى. تمام حرکات من را مى بینى و قضاوت مى کنى. مى کوشم قضاوت تو را مثبت کنم به شیوه اى. کدام شیوه؟ یافتن آنچه مطلوب توست و آن شکلى شدن. روشنفکر مى شوم کمى بعد. وقت هایى که مورد تایید تو...
  • ذره ذره (یکشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1396 11:32)
    مادرم گفت: إ! اینجورى هم مى شد پس! مادر تمام زندگیش را با زحمت دستان خودش به دست آورد... ذره ذره را... سر عقدش هدیه گرفت،فردایش دادهمه را کاشى خریدند براى خانه ى نیمه راه مانده... باغ چاى اجازه کرد براى تابستان؛ هر چه در آمد را داد خانه را موکت کرد... با چه شجاعتى! سبز! نوغان نگه داشت؛ همه را داد یک سوییت زیرخانه...
  • کافه (شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1396 03:39)
    کافه فرهنگ زیباییست در مونترال. کافه یعنى هر کس براى خودش زندگى کند. کافه یعنى بیا اینجا تنهایى براى خدت شروع کن، شروع که کردى بقیه اش را مى توان در سبکى هستى ادامه داد... اى همه ى زمان باقیمانده ى عمر من، آغازهاى فراوان از کافه هاى جهان بر تو باد...
  • کتاب؛کتاب مى زاید... (پنج‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1396 20:51)
    یک سوالى هست که مى پرسد: چه بخوانم؟ پاسخ این است: آخرین کتابى که خواندى را دوباره بخوان، بعدى پیدا مى شود. جناب پروست در همین لحظه امر فرمودند : افلاطون بخوان!
  • کار (پنج‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1396 01:42)
    هیچوقت این اندازه ایمیلم رو چک نمی کردم که این روزها می کنم. دنبال کارم و بیش از پنجاه جا رزومه فرستادم. قشنگ ترین جواب هایی که تا این لحظه پیدا شده "متاسفیم" با ادبیات قشنگه. حق هم دارن البته. کی به غریبه ای که حتی زبانشونو درست صحبت نمی کنه می گه بیا برامون معماری کن؟ من خودم که کمه احتمالش... باید بگردم...
  • حال گنجشکى (شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1396 23:42)
    سلام. مونترالم. کنار همسر. بگذارید ببینم... بعله... دو ماه و دو روز است...
  • باز هم رفت ... (سه‌شنبه 10 مرداد‌ماه سال 1396 13:13)
    همسر... باز رفت بروجرد ، که به کار بازسازی خانه مادر برسد ... که بخوابد روی پای مادر ... که به ناله های مادر گوش کند ... که چند روزی مال مادرش باشد ...که طفلکی مادرش. که طفلکی مادر پسرها ... که می دهند پسر خوش قد و بالایشان را دست دختری ... که بخوابد روی پایش ... که ناز کند بریش ... که تمامش مال خودش باشد. تمرین شد...
  • قندان بیاورید (سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1396 09:23)
    سر صبحی جلوی آینه خط لب را یک جوری داشتم سعی می کردم بکشم که هم بیرون زدنش از لب دیده نشود و هم یک جور خوبی لب ها را شیرین تر کند از برای دلبری صبحانه که آمد نشست گفت: علی گفته برای کارهای ماشین می روم بروجرد؛ بهتره روز تعطیل نریم. و گفت: من هم گفتم برای من هم بهتره، سپیده فقط تعطیلات خونه ست ، زیاد فرصت ندارم ببینمش....
  • آغاز (یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1396 12:13)
    دیروز آمد. ویزا را می گویم. رفتن سرانجام آغاز شد ...
  • آنجا که تماشا کم است (سه‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1396 10:49)
    حس خوب امروزم شبیه عطر ورساچه ی صورتی ست . خنک و سبک و بازیگوش! پسر عمه های شیرین آمده بودند دیشبم را بسازند، ساختند به بهترین شکل و هنوز نرفته اند . از شما چه پنهان امیدم هست که برگردم خانه و باشند هنوز ... لازانیا پختم ... نرم شده بود و لذیذ جایتان خالی! و فکر کردم به این از دست دادنی ها ... دوست دارم ببرمشان با...
  • برگشت (یکشنبه 11 تیر‌ماه سال 1396 15:56)
    همسر را می گویم. از خانه ی مادری برگشت ... روشن شده بود هوا که یک حجم سرد مهربان، با لبخندی که فریاد می زد "آخیییش اومدم خووونه ..."‌لغزید زیر پتو ... و صبحم آغاز شد. اتوبوس سرد بود و تمام تنش را یخ گرفته بود. نرم نرم گرم شدیم و خوابم از تنهایی در آمد. یک هفته ی سخت و شیرینی بود. برای خودتان...
  • همسرم سفر است (یکشنبه 4 تیر‌ماه سال 1396 09:37)
    همسر رفت سفر . خانه ی مادر. رفت که یک هفته-ده‌روزی پسر مادر باشد.چرا تنها؟ چون من اگر می رفتم ؛ می شد شوهر من! مادرش می شد مادرشوهرمن! رفت که مادر و پسری کنند... حالا کلاً چرا؟ چون همسر -همه چیز خوب پیش برود- دو ماه دیگر می رود از ایران... برای تحصیل ... و شاید ماندن . من چرا نمی روم؟ وکیل گفته اولش تنها برود بهتر...
  • روزانه نویسی (چهارشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1396 10:13)
    خب ... چراغ اینجا خاموشه مدتیه. اینجوری نمی شه ... روزانه نویسی خواهم کرد! ^__^
  • مادرم ؛چاى (پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1396 17:04)
    مى گویند بعضى ها اساساً "چایى خور" ند! به اندیشه وامى دارندمرا این مصطلحات... به چرایى مى اندازندم! از شنیده هاست که شمالى ها را چاى از عوارض رادیو اکتیو فضاى منطقه مصون داشته... از اعتیاد به تئین چاى هم کم نشنیده ام... این دلیل تراشى ها اما زورشان به "چرا" یم نرسید هرگز. از آن دلیل ها مى خواهد...
  • اعضای خانواده می بخشند! (دوشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1395 14:58)
    اعضای خانواده یکدیگر را می بخشند! از نظر جامعه شناسی این یک فرض بسیار غلط و خانمان سوز است. با خانم منشی دندانپزشکی بسیار مودبانه سلام و احوالپرسی می کنیم هر بار که وارد اتاقش می شویم که دیر آمدنمان را زیر سیبیلی رد کند. با آقای راننده تاکسی با آرامترین تن صدای ممکن صحبت می کنیم چرا که پول خرد نداریم! با سوپر دریانی...
  • شهر دلسوزی (شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1395 13:08)
    به بی حرفی شده برسید ؟ هنوز حرف نزده! شده برسید به یک حالی که کلام بی ارزش شود؟ اگر شده؛ می فهمید چه حالی ام این روزهای آتش و آوار ... و بی انتظاری! شما هم بی انتظار می شوید؟ زیر آوار مانده باشند کسانی و حتی منتظر نباشید برای بلند شدنشان؟ اگر می شوید؛ می دانید چه دردم است این روزهای سفیدِ دودیِ هنوز ... حتی نمی دانم...
  • همچون بنفشه ها (سه‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1395 09:40)
    از میان ترانه های فرهاد -که بسیاری چون چای بهار به وقت عطش بر جان می نشینند - این یکی را خیلی دوست نداشتم با آن تکرارهایش . تا روزی که ... به هجرت ، به چشم خریدار نگاه کردم! یادم نمی رود چطور آن روز ناگهان خود را در پیاده راهی در بازگشت از محل کار قدم زنان یافتم خیره به در و دیوار و رهگذران ... بی اختیار زمزمه کنان...
  • او باهار است ... (دوشنبه 24 آبان‌ماه سال 1395 13:06)
    همیشه #مهدیه_لطیفی را دوست داشته ام. از وقتی پیدایش کردم بی وقفه دوستش داشتم. یک شاعر توانمند و صادق است! توانمندی در شعر خیلی چیز نادری نیست، این میزان از صداقت اما... دلنوشته های امروزش را هم خواندم. ابری بود مثل خیلی دیگر وقت ها قلمش. با خودم فکر می کنم؛ یک زمان او اگر از شادی بنویسد، چند بهار به فصل ها اضافه خواهد...
  • من عاشق آرامش های در راهم ... (دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1395 12:31)
    خب. روزهای حال خوب و آرامش برگشتند... حالا وقت ثبت کردن است! که بعداً ها بیایم و بخوانم که چگونه زندگیم شبیه دریا شد ... که چگونه فهمیدم اصلاً زندگی از اولش دریا بود! بالا و پایین داشت ... خطر داشت ... زشت و گل آلود بود ... صاف و رویایی ... بنویسم که اضطراب ها هر اندازه که سهمگین باشند، طبیعتشان گذراست ... بنویسم که...
  • از حال بد به حال خوب (شنبه 1 آبان‌ماه سال 1395 13:22)
    و کسی چه می داند مسئولیت حال خود را پذیرفتن یعنی چی ... تمام و کمال... راضی شده ام به دارو برای رفع حمله ی اضطراب ها. دارو را دوست ندارم. اما جنگ با دارو فایده ندارد. می خواهی دارو نخوری؛ حالت را خوب کن که از دارو بی نیاز باشی...
  • از اسارت هایمان ... (شنبه 3 مهر‌ماه سال 1395 14:55)
    در کانال موزیک دوستى عضوم که موزیک هاى بسیار ارزشمندى به اشتراک مى ذاره. موزیک هایى که هشتاد درصدشون بى اغراق با طبعم کاملاً همنواست... نمى رسم هر روز گوشش کنم. همیشه تعداد زیادى دانلود نشده و گوش نکرده دارم که روى گوشم سنگینى مى کند و پایم را به باز کردن زود به زود کانال، سست. امروز صبح اما، جسارت کردم به قوانین خشک...
  • به آفتاب (جمعه 26 شهریور‌ماه سال 1395 15:08)
    مى گویند- راست هم مى گویند- توى روزهاى آرام آفتابى ، وقتى صداى دم کشیدن چاى با عطر جا افتادن آبگوشت مى رقصد، درست در همان لحظه هایى که همسر آرام خوابیده و تو از فرط آزادى نمى دانى بین کتاب نیمه خوانده و نقاشى نیمه کشیده کدام را انتخاب کنى... و ساعت هنوز سه نشده و براى خیلى کارها هنوز وقت هست؛ درست در یکى از همین لحظه...
  • سه گانه (سه‌شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1395 13:31)
    1- آقا این ماجرای کلیشه ای انتخاب بین شوهر پولدار یا شوهر عاشق انگار دست از سر دخترهای دنیا برنمی دارد! همه به شکلی باور نکردنی که فقط در سریال ها قابل تصور است در زندگی واقعی درگیرش می شوند یک بار حداقل! واقعا هنوز نتوانسته ام فرمولی برای انتخاب در این حالت پیدا کنم. احوال همکار کوچک تازه متاهل را که می بینم واقعا...
  • گذشته (یکشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1395 12:06)
    هرگز هرگز هرگز تماشای فیلم های خانوادگی گذشته را دوست نداشتم. از هیچکدامشان خوشم نمی آمد. هنوز هم نمی آید. اگر خوب و قشنگ باشند که چه خوب ولی دوباره دیدنشان چه کمکی به امروزم می کند؟ جز اینکه دست و پایم را ببندد و راضیم کند به گذشته ای زیبا ... افتخا ر کنم به آن روزهای پنج سالگی مثلا که چه زیبا و سرزنده بودم! که چه؟...
  • دخترم ... لبخند ... (دوشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1395 13:47)
    یک روزی یک دختر اگر داشته باشم ؛ -بی شک بعد از سلامتی- اولین رویایم برایش "خندیدن" است! دوست دارم زیباد بخندد ... همیشه لبخند باشد... شاد باشد... و اینچنین ؛ زیبا ... از زیباییش لذت ببرد ... بهتر بگویم؛‌از لذت بردن از زیباییش نترسد ... تماشای زیبایی های اطرافش هم به هیجانش بیاورد ... و حسادت ! حسادت، بلد ،...
  • گاو نر می خواهد و ... (یکشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1395 10:37)
    1- انقدر این یک سال آخر را دچار آیلتس بودم که انگار هیییچ کاری برای این آتلیه ی کوچکی که مدیرش هستم نکردم! این احساس "نا" را شستن و نو کردن عجیب نفس تازه می خواهد! 3- یک کتابی هدیه گرفتم که "هنر زندگی"ست. تمرین دارد. تمرین را دوست دارم. آنجور که امتحان ریاضی را دوست داشتم. پدر -که معلم ریاضیست- می...
  • سه گانه (سه‌شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1395 12:31)
    از سه گانه های خوب است امروز! 1- همکار کوچک درگیر با ازدواج، امروز جشن می گیرد و راهی خانه ای می شود که با وسواس چید و چققدر آرزو کرد به موقع تمام شود و شد ... برایش آرزوی شادی و آرامش دارم آنجا امامی دانم که دنیا زبان آرزو اینجور سرش نمی شود، برای دنیا باید واژه به واژه در عمل هجی کرد! 2-آن یکی همگار کوچک هم یکباره...
  • آپس اند دَونز ... (یکشنبه 27 تیر‌ماه سال 1395 13:18)
    آمده بودم از پیروزی بنویسم. از لبخندهای رضایت از ته دل بعد از یک عالمه تلاش ... که رسید اندوهی از پس کوه ... بخشی از نظم طبیعت است حتماً ... که عزیزانمان بیمار می شوند. همکار کوچک دوست داشتنی ام بیمار شده! درمانش درد دارد. یک توده ای از غم آمده هوای اینجا را گرفته ... من دوست دارم خوب شود. دوست دارم بجای "معلوم...
  1    2    3    4    5    ...    8  >>