X
تبلیغات
رایتل

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود




انگار کن ابی 

با آن ریش 

و تنومندیش 

توی آن اتاق آن طرفی 

- اتاق رییس شرکت- 


ایستاده 

و رو به محسنی با صدای بلند می خواند :


" صدام کردی صدام کردی نگو نه..."



انگار کن این یک سی دی گرد کوچک نیست!


انگار کن اینچنین جادو ، دنیای مدرن را هم رنگی می کند!



یک لحظه ببندد چشمانش را 

ببیند "خیال" 

چگونه واقعیت را از اصالت می اندازد!






پ.ن: راستی؛ خانه که برمی گردی، چوب لباسی را خوب بگرد، لباسی را که می خواهم فردا بپوشم انتخاب کن و پیراهنت را روی آن بیانداز. تو که نمی دانی عطرت چه می کند  با تمامِ فردا و این عالم خیال...



نوشته شده در سه‌شنبه 28 خرداد‌ماه سال 1392ساعت | 10:07 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (7)



1-از جامعه:

     

    بابت این آسمان بنفش بر فراز تهران، خوشحالم.

   

    رأی دادم.

    و خوشحالم.

    فردا آن رویای سبزی نیست که که در سر دارم؛ 

    اما 

    رو به بهبودیست...

    حالا؛ رو به بهبودیست...



2- از خودم:


در جمعی انسان زندگی می کنم که خیلی از وقت ها "شاد" اند.

اما برایتان بگویم از شادیشان!

شادی این آدم ها ناشی از یک اعتماد به نفس عجیب و غریبیست!

آنچنان اعتماد به نفسی که به آدم آنچنان قدرتی می دهد که می تواند به هر ضعف کوچکی در هر کسی  با صدای بلند بخندد!


و من از این اعتماد به نفس محرومم.


و از آن شادی هم!




دیدن هر ضعفی در وجود یا زندگی دیگران، به شدت غمگینم می کند! به شدت!



بی تعارف؛


هم من مسئله دارم، هم آنها!




3- از نیاز های امروزم؛


   دلم شادی می خواهد.

   همچین ذوق کردن و قنج رفتنِ دل!

   از همان هایی که مدت هاست حس نکرده ام.


   یک حزنِ دائمِ بیرحرم با چاشنی یأسی که به ظاهر تاابد دنباله ی لباسش ادامه دارد نشسته گوشه ای از این دل، که مانع انقباض کافی برای قنج رفتنش می شود!


احساس می کنم آنقدر آدم مستقل و قوی ای شده ام که، هیچ کس توان خوشحال کردنم را ندارد و آنقدر ضعیف البته که همه کس توانِ ناراحت کردنم را اما چرا...


در هر چیزی - تأکید می کنم؛ هرچیزی- ضعفی می بینم که بر مبنای بند 2 ، هر لحظه غمگینم می کند و توان لذت بردن را از من می گیرد.


دچار یک ناتوانی عجیب شده ام ... در نتیجه ی قدرتمندی ام در اصرار بر مواضع و جدی گرفتن یأس هایم...


و بدترین چیزش این که؛


می دانم، هیچ معجزه ای در کار نیست...


تا کی اراده به توان بدل گردد...








    

نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1392ساعت | 10:12 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (7)




1  -  2  -  3  -  4   -  ...


10 تا نشده هنوز ؟




قرار بود 10  جلسه کلاس  باشد، عصرها بعدِ شرکت، هفته ای دو روز گمانم ...


قرار بود 10 روز من تنها بروم خانه...


10 روز برسم خانه تشنه باشم اما حوصله نکنم چای  دم کنم...


10 روز با بی حوصلی کتاب ورق بزنم و قلبم هی تند تند بزند ثانیه های خانه ی بی تو را...


10 روز قرار بود باشد؛


یکشنبه ها و چهارشنبه ها گمانم...




پس چرا انقدر راه از 1  تا  10   طولانی شده؟



أه!






پ.ن: نه خیر، قرار بوده 15 تا باشد! امروز هم از قرار 13 اُمیش است! بعله!  



نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1392ساعت | 04:17 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (10)



حسودیم می شود!


به انسان هایی که می توانند این همه ساده اندیش باشند:






- مستقیم

- بیا خانوم، تا چاردیواری می رم

- بفرمایید

- خورد نداشتی؟

- نه آقا

...(با پسری که فرم سربازی پوشیده و صندلی جلو نشسته، گفتگو را حول موضوعی درباره پر کردن فرم ها و کارهای اداری و بعد می آیم دنبالت ...ادامه می دهد) ...

- خانوم نمی دونین دادگستری کجاست؟

- نه آقا

- خدا نکنه مسیرتونم بیفته خانوم

- بعله ... واسه هیشکی پیش نیاد

(حالا سرباز از آینه بغل شروع می کند به ورانداز کردن)

- آره خانوم این پسرِ خواهرم یکم شلوغه 

- ...

- دعا کنین کارش درس شه

- ایشالا می شه

- لیسانسه س فقط یکم شلوغه

- ...


(باور نمی کنید این مکالمه چطور تمام شد!)


- لیسانسه سا! دنبالشیم یه دوس دختر خوبی اگه پیدا کنه دیگه همه چیش رو به راهه!

- پیاده می شم آقا

- خدا به همراهت... براش دعا کن

-...(جز صدای بستن در انتظار شنیدن چیز دیگری را که نداشتید! داشتید؟)...








حسودیم می شود واقعاً!




نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1392ساعت | 08:48 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (5)



روزگار؛

روزگارِ خالی بودن جای شاملوست...



یک نفر باشد که به آدم ها بفهماند

کسی قرار نیست از جای عجیب و غریبی سر برآورده ، ناجی شود!


لازم است 


یک نفر باشد 

که پاهایش -هر دوتا- محکم روی زمین باشد


و به قدرت بازوانِ   خودش

و توان فم و درک   خودش

و عشق و شاعرانگیِ پرورده ی دستِ     خودش


بنازد 


و آبادی بیآغازد...



یادِ ایرانیان بیاندازد که 

"بزرگ"   

یعنی "انسان" !  -خودِ انسان-!


که پدر من 

عزیز من 

این همه حقارت آخر...  


آخر...


این چیست آخر که به میراث هم قرار است بماند برای این سرزمین...



من 


دلم 


می سوزد!



لازم است


یک نفر...



یک نفر باشد که هیچ وقت حتی لبخند هم نزند؛ 

  اما  

   شادی   را فهمیده باشد!


"زمین"  را بلد باشد!




لازم است



همیشه 




در هردوره زمین شناسی






یک شاملو 


روی زمین


 لازم است!





نوشته شده در شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1392ساعت | 11:22 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (3)





محدودیت ها 

                 بی نظیر اند!



به لذت، معنی می دهند!



نوشته شده در شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1392ساعت | 08:57 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (6)






به اینجا عادت نکرده ام،

اما خوبم.


:)


خیلی برایم جالب است که من این همه عاشق ویرانی ام!  نه ویرانی ممتد ها!  ویرانی یکباره ی یک چیزی... یک چیزی...    

        هر چیزی...    

   که سخت و استوار است!


من 

دختر احسساتی  سخت اسفند

عاشق خراب کردن همه چیزم!

چون روی زمین، هیچ چیز در بهترین حالتش نیست!

چون همه چیز می تواند بهتر باشد!

چون

من 

عاشقِ

همه ی چیزهای بهترم!




 :) 





نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد‌ماه سال 1392ساعت | 01:26 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (11)


اینجا اتاق آبی جدید من است.


من از امروز اینجا خودم را می نویسم.


در حالی که پاهایم روی زمین است 

  

و 


دور تا دورم تابخواهی آبیست ...




و در ضمن دوستانم را باز پس می خواهم!

نوشته شده در شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1392ساعت | 01:58 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (1)




 

نه؛

نفهمیدیم!

یادمان دادند

که "کتاب" بهترین دوست انسان است.

یادمان دادند!

که:

 بهترین دوست تو کسی است که حتماً از تو بیشتر بداند،

بهترین دوست تو کسی است که حداقل فکر می کتی از تو بیشتر می داند...

بهترین دوست تو کسی است که اگر گاهی هم بیشتر از تو نمی داند به تو حق سخن گفتن نمی دهد،

بهترین دوست تو کسی است که اگر بیشتر از تو بداند و نخواهی بپذیری می توانی هر بلایی به سرش بیاوری...

بهترین دوست تو کسی است که به بهانه ی دانسته هایش تو را به خانه بنشاند و چشم هایت را ببندد و با فلسفه تعداد دندان اسب را برایت بشمارد...

هیج یادت هست "انسان" یعنی چه؟...

خام نشو!

که جز من و تو که " یادمان دادند"، هیچ کجای جهان، بهترین دوست کتاب نیست!

که بهترین دوست انسان، انسان است؛ نه کتاب! *

تو در کوچه ها انسان می شوی نه در میان کتاب ها...*

 

 

* نادر ابراهیمی نازنین




نوشته شده در شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1392ساعت | 01:41 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (3)



چرا گاهی تصور می کنم خانه چیزی جدای تو ست؟

تو معنایی!

بشقاب های خانه مان  را انتخاب که می کنم تو پیش چشمم هستی، غذاهایی که من پخته ام را تماشا می کنی، به اشتها می آیی و ... ظرف هایمان یادم باشد که این شکلی باشند.

گلدان هم می خرم، یکی فقط! برای گل هایی که گاه به گاه برایم، برایمان، برای خانه مان می خری... شاید شیشه ای باشد که حتی ساقه هایش را هم تماشا کنیم...

یک مبل... ظرف میوه ... استکان کمرباریک... حوله ی گرم ... بالش پَر ...  که "تو" بنشینی... "تو" میوه بخوری... "تو" چای بنوشی... "تو" حمام کنی... "تو" شیرین بخوابی...

خانه یعنی همین!

تو باشی...





نوشته شده در شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1392ساعت | 01:40 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (4)

  1    2  >>