X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود



گمانم چاهار پنج سال پیش، همینجا توى همین وبلاگ "تصویرگر کتاب کودک" شدم!

بله.

اول "باش" شدم بعد "کشف"!

حالا اینجا توى مونترال "نقاش" شدم. کوهن چاهارده روز دیگر هشتاد و چاهار ساله مى شود و من براى تولدش - بگذارید ببینم؛ یک ... دو ... سه... - شش پرتره کشیدم. مى خواهم نمایشگاهشان کنم روى دیوارى در کافه اى یا گالرى اى در گوشه اى از این شهر هنرمند...

همین!

آمدم خبرتان کنم...








نوشته شده در سه‌شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1397ساعت | 06:41 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)



بعله. سرما خوردم. وسط مهمانى و گیلاس دوم سر شام گلویم خارید و صبح نشده شک و تردید به یقین در آمد و  سرما خورده اى واقعى بودم...

دو روز نرفتم سر کار...

هر روزش مى کند ... شش و نیم ضربدر دوازده و نیم ... هشتاد و یک دلار و بیست و پنج سنت... دو روزش ... صد و شصت و دو دلار و نیم!

هعى...

عیبى ندارد... همین است آدمیزاد... 

به یک خارش گلو از دست و پایش هم نمى تواند استفاده کند تا دو روز.

فردا مى روم سرکار. بهترم انگار...

کته ى شل داریم شام... عشق من... :) چرا راستى؟ یاد خانه ى مادربزرگ است حتماً. آن مادربزرگ که دوستش دارم، نه آن یکى که دوستش ندارم.

گفته بودم آدم ها کسانى را درخانواده دوست دارند که مادرشان دوست داشته باشد؟ یک ربط ناجورى احساس آدم به احساس مادرش دارد... که نباید گویا... آتى گفت ببر این بند ناف را!

نسیم راستى عروسى کرد. نبودم که پاى بکوبم. دلم سوخت. این بار که بروم سیییر تماشایشان مى کنم.

دلم تنگ رفتار معمولى عاشقشان است. همه چیزشان معمولیست... همه چیزشان مهربان است... کیف است... دوستشان دارم... دوستم دارند...


کوهن ها به انتظارند... یک عده به انتظار بوم هاى نساخته ى به انتظار تمام شدن تز آقاى معمار، یک عده منتظر رمق دست براى گذاشتن آخرین سایه ها...


یک کامیون کوچک روى یخچال نشسته که بارش یک کمى سبزیجات است و یک ماشین کوچکتر... از کلمبیا آمده... قرار است یاد کلمبیا بیاندازدمان. کارولینا مهمانمان بود. گفت که مى خواد برگردد. گفت که تنهایى سخت است. گفت که ورک پرمیتش را مى گیرد و مى رود... آمد خداحافظى و کامیون داد... باید به هدیه هاى ارزان دادن عادت کنم. قشنگترند. و راحتتر! ایرانى ها گران هدیه مى دهند. هنر مى خواهد ارزان هدیه دادن. یاد مى گیرم.


آخر اینکه روزگار به راه است.

حالم خوب است.

منتظر هیچ چیز نیستم.

همین ها که دارم خوب کار مى کنند...

امیدوارم شما هم به مراد دلتان برسید...


:)



نوشته شده در پنج‌شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1397ساعت | 05:30 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)



مهمان دارم این روزها.یک تعداد زیادى آقاى کوهن آن گوشه ى اتاق به انتظارند که نمایشگاه شوند! سیاه و سفید و جذاب و فیلسوف...

نقاشى هایم را مى گویم،

روى بوم هایى که آقاى معمار ساخته.

خوشم .

خیارها توى تراس به لطف مواد غذایى حل شده در آب دو هفته یکبار، میوه کردند... گل هایشان زرد مى درخشد...

خوشم.

مک دو خوش مى گذرد. خسته مى شوم اما شأن شغلم قشنگ است. لباسم... زبانم دارد بهتر مى شود هى... فرانسه ى نوزادم از فرنچ دارد بدل به کبکوا مى شود اما! عیبى ندار، بشود... بالاى سر است به قول مادربزرگ...

حالا که خوشم...

یک جوجه دارم که جامى ست. عاشق چشم هایشم و لبخند موشى اش و پیکاپوهایش و ارتباط ویدیومسیجیمان و دست هاى تپل پسرانه اش ى موهاى فر بلندش و شعر خواندن هاى خلاقش... و البته هلاک مردانگى نهفته اش...

مستم مى کند این یکى...


آیلتس جان اکسپایر شدند! باید به دادشان رسید. ٣١٠ دلار!


خانه را باید عوض کنیم به زودى. خانه ى جدید خوش منظره منتظر ماست... یک ماه هم پوشانى دارند قراردادها! هزار دلار گیر کرده توى گلوى این جا به جایى که کاشکى بتوانیم قورتش بدهیم شیرین ... :)

و خوش باشیم... 

جاى همه ى شما خالیست... 

امروز صبح را با چاى کمرنگ شروع کردم _دندان ها فرمان سفیدشدندگى داده اند_ و رفتم سرکار و برگشتم به املت همسر نوازش_بازى و خوابیدگى و حالا بیدا به سالاد و شبمرّگى... :)

این وسط ها گلى هم آمد و رفت. خانم همکار. شب هاى خوشیست شب هاى بارانى مهمان داشتن و البته روزها... روزهاى انتظار شب که مهمان به خانه دارى...


توى همه ى خوشى ها؛ خوش ترین خوشى ها، چشم هایم را مى بندم و براى همه ى همه ى همه آرزویشان مى کنم. برسد به دستتان...



نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1397ساعت | 06:22 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (2)



خب. یک کارى پیدا شد بالاخره!

بعد از روزهاى خیلى سخت و اضطراب هاى نکند کم بیاوریم ها و نرخ دلار و فلان و بیسار... بالاخره من استخدام شدم در یکى از شعبه هاى مک دونالد!

خوشحالم!

یه کار کمکى هم دارم تازه! خیلى هم کیف مى ده! ست کردن اتاقاى یه هتل... ست کردن ینى چى؟ ینى تمیز کردن، وسایل مورد نیاز رو چک کردن و در صورت نیاز شارژ کردن و تمیز و مرتب تحویل مهمان بعدى دادن! اولش ترسناک بود ! واردش که شدم خیلى هم کیف داره... بى استرس و نگرانى ... کار مى کنى ساعتى و پولشو مى گیرى...

اینجا هم آدما کلا  تمیزن!

اصن انقدى کثیف نمى کنن...

به جان خودم...

براى استارت کار کردن و پول در آوردن بسیاار راضى ام. 

تازه، یه کارى همکارام مى کردن تو هتل، من اولش دلم براشون مى سوخت... تو یخچال اتاقا کسى اگه چیزى جا مى ذاشت بر مى داشتن مى خوردن! یا مى بردن!

الان... خیلیم کیف داره...

برچسب‌ها: مک دونالد، کار، آرامش
نوشته شده در سه‌شنبه 21 فروردین‌ماه سال 1397ساعت | 06:49 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (5)


خب.

امروز تجربه ى امیدوارى براى پیدا کردن یه شغل زیباى آرتیستیک در مونترال رو تیک زدم.

تمام روز حالم خوش بود... که مى شه! 

و خودم رو دیدم که یه معمار داخلى جونیورم با پالتوى قرمز و شال و کلاه سبز سیر ... تو مونترال سفید... اونم کجاش! اولد تاون!

به به...

خدا پدر و مادرتو بیامرزه لوسیانو که یه همچین روز سفیدى برامون ساختى...

به ماه و سال سفید برسونیش که دیگه چه جورى از شرمندگیت در بیایم ...



نوشته شده در جمعه 20 بهمن‌ماه سال 1396ساعت | 03:29 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (2)


یک لحظه هم را در آغوش می گیریم و عمیقاً شادیم و سرخوش از حال امروزمان؛

چند ساعت بعد ممکن است یادمان بیاید که تا چند ماه دیگر پولمان تمام می شود و ... 

من

به ویژه من چه حال متغیری دارم این روزها.

هیچوقت اینقدر دلم کار نخواسته که امروز.

کار می خواهم

کار می خواهم

کار می خواهم

.


نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1396ساعت | 10:34 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (0)


توى جامعه اى که همه هم را مى شناسند، انسان ها از آزادى کمترى برخوردارند پس رنج بیشتر مى برند.

از چه؟

مى گویم برایتان.

تو مرا مى شناسى. تمام حرکات من را مى بینى و قضاوت مى کنى. مى کوشم قضاوت تو را مثبت کنم به شیوه اى. کدام شیوه؟ یافتن آنچه مطلوب توست و آن شکلى شدن. روشنفکر مى شوم کمى بعد. وقت هایى که مورد تایید تو نیستم تظاهر مى کنم برایم اهمیت ندارد؛ ولى دارد!کم کم از مطلوب تو بودن لذت مى برم. کم کم مى خواهم بى نقص مطلوب تو باشم... سن بالا مى رود و این "تو" ها یک عالمه اید! من پر شده ام از مطلوب هاى دیگران و انقدر به این مطلوب بودن معتاد مى شوم که وقت نمى کنم مطلوب خودم را اختراع کنم... کپى مى کنم همان مال شماها را... یک روز بالاخره وقتى زورم نمى رسد آن کنم که شما خیلى تحسینم کنید؛ خسته مى شوم. اما دیگر یادم رفته کجا خودم را گم کردم. یادم هم بیاید... کلاف آنقدر پیچیده بین این همه توها که باز کردنش سخت ممکن مى نماید.

آدم ها وقتى کسى دورشان نیست که بشناسدشان، خودشان ترند...

من باور دارم که آدم هاى شهرهاى بزرگ ؛ شادترند. شناخته شدن از همان زمان کودکى، فرصت نمى دهد آدم خودش خودش را تعریف کند. این آدم را بعدها که تمجیدهاو جامعه کافى نبود برایش، رنج مى دهد... 

خلاصه که تنهایى سخت است اما؛ توخالى بودن سخت تر... 



برچسب‌ها: تنهایى، تنهایى خوب
نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1396ساعت | 12:57 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (0)


مادرم گفت: إ! اینجورى هم مى شد پس!


مادر تمام زندگیش را با زحمت دستان خودش به دست آورد... ذره  ذره را... سر عقدش هدیه گرفت،فردایش دادهمه را کاشى خریدند براى خانه ى نیمه راه مانده... 

باغ چاى اجازه کرد براى تابستان؛ هر چه در آمد را داد خانه را موکت کرد... با چه شجاعتى! سبز!

نوغان نگه داشت؛ همه را داد یک سوییت زیرخانه ساختند که اجاره بدهند به دانشجو...

دانشگاه رفت به زحمت پول کارگرى، اولین حقوق هاى طرحش را داد پیکان آبى آسمانى خرید پدرم...

یک کم یک کم جمع شد، سبزى خردکن خرید مثلا... مخلوط کن... آرام پز... پرده تور عوض کرد... مبل خرید... به کرج مهاجرت کرد... استخدام دولت شد ... خانه خرید در کرج با هزااار جور قسط... حلقه خرید براى خودش... سرویس طلاى اینالیایى... ذره ذره... گمانم به پنجاه رسید تا شرایط مطلوبى ساخت براى خودش

یک روز ، گمانم ابتدایى یا زاهنمایى بودم، رفتیم ماشین لباسشویى بخرد. آمد خانه و همینطور که پیزداغ را خیره هم مى زد، گفت: یک آقاى میانسالى آمد توى مغازه -همینطور که من داشتم با فروشنده چانه مى زدم که هم تخفیف بدهد هم قسطى ! آمد گفت آقا، جهاز دخترک را مى خواهم. این یخچال، آن ماشین لباسشویى، این گاز، آن مخلوط کن و این و آن وآن یکى را فاکتور کنید هفته بعد هم بفرستید به آدرس...

و با خود و با من  و با پیازداغ گفت: فکر کردم که پس اینجورى هم مى شد! 


حالا من امروز بعد از یک دوره که مادرم جهاز مرا هم ذره ذره خرید، نشستم پاى اینترنت و تمام جهاز جدیدم را از مبل گرفته تا رنده، توى ایکیا سفارش دادم و ... قرار است بیاید به آدرس...

دلم نمى آید براى مادر تعزیف کنم...

مى ترسم از حسرتش...

بله مادرم؛ اینجورى هم مى شود...




برچسب‌ها: مادر، جهاز، اینجورى
نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1396ساعت | 11:32 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (0)



کافه فرهنگ زیباییست در مونترال.

کافه یعنى هر کس براى خودش زندگى کند.

کافه یعنى بیا اینجا تنهایى براى خدت شروع کن، شروع که کردى بقیه اش را مى توان در سبکى هستى ادامه داد...

اى همه ى زمان باقیمانده ى عمر من، آغازهاى فراوان از کافه هاى جهان بر تو باد...




برچسب‌ها: کافه خوب است
نوشته شده در شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1396ساعت | 03:39 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (0)



یک سوالى هست که مى پرسد: چه بخوانم؟

پاسخ این است:

آخرین کتابى که خواندى را دوباره بخوان، بعدى پیدا مى شود.

 

جناب پروست در همین لحظه امر فرمودند : افلاطون بخوان!




نوشته شده در پنج‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1396ساعت | 08:51 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (0)

  1    2    3    4    5    ...    23  >>