X
تبلیغات
رایتل

اتاق آبی

...آسمان تمام شد؛ اینجا، زمین آغاز می شود



همسر... 
باز رفت بروجرد ،  که به کار بازسازی خانه مادر برسد ... که بخوابد روی پای مادر ... که به ناله های مادر گوش کند ... که چند روزی مال مادرش باشد ...که طفلکی مادرش.
که طفلکی مادر پسرها ...
که می دهند پسر خوش قد و بالایشان را دست دختری ... که بخوابد روی پایش ... که ناز کند بریش ... که تمامش مال خودش باشد.
تمرین شد اما.

یادگرفتم تنهایی بگذرانم ... تنهایی زندگی کنم ... تنهایی خوشی هم حتی بکنم .
آخ که روزهای سختی در راه است ...
آخ! 

نوشته شده در سه‌شنبه 10 مرداد‌ماه سال 1396ساعت | 01:13 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (3)




سر صبحی جلوی آینه خط لب را یک جوری داشتم سعی می کردم بکشم که هم بیرون زدنش از لب دیده نشود و هم یک جور خوبی لب ها را شیرین تر کند از برای دلبری صبحانه که آمد نشست گفت: علی گفته برای کارهای ماشین می روم بروجرد؛ بهتره روز تعطیل نریم.
و گفت: من هم گفتم برای من هم بهتره، سپیده فقط تعطیلات خونه ست ، زیاد فرصت ندارم ببینمش.
یک جوری یک جایی از دلم یک مدل قندی آب شد که تا حالا هیچ جور دیگری هیچ جای دیگرش اینچنین کانادایی قنج نرفته بود! 





نوشته شده در سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1396ساعت | 09:23 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)




دیروز آمد.

ویزا را می گویم.

رفتن سرانجام آغاز شد ...



نوشته شده در یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1396ساعت | 12:13 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (1)



حس خوب امروزم شبیه عطر ورساچه ی صورتی ست . 

خنک و سبک و بازیگوش!

پسر عمه  های شیرین آمده بودند دیشبم را بسازند، ساختند به بهترین شکل و هنوز نرفته اند . از شما چه پنهان امیدم هست که برگردم خانه و باشند هنوز ... 

لازانیا پختم ... نرم شده بود و لذیذ جایتان خالی! 

و فکر کردم به این از دست دادنی ها ... دوست دارم ببرمشان با خودم... آن دورها... همان دورها که خودمان قرار است برویم...

از دست دادنی های دنیا همیشه بیشتر از به دست آوردنی هایش است... بزرگتر یا مساوی!

هیچ کاریش هم نمی شود کرد آقا!

فقط یکی!

یک روزی توی اردوی معماری، جلوی یکی از بناهای زیبای تاریخی ایستاده بودیم، یادم هست که استادم خیره به ظرافت رقص آجرهای روی هم گفت: "سپیده؛ تماشا نکن، ببلع! از دستت می رود این لحظه، تصویرش نکن؛ ببلع!"

و من از آن روز عادت کردم تمام از دست رفتنی هایم را ببلعم!


چاره ای نیست... انسان پیوسته در از دست دادن است ... ببلعید حال روزهای خوشتان را! رفتنی ها را سرآخر رها باید کرد به رفتن ... رفتنی نامش رویش است؛ نرود اگر بیات می شود ... و رسم طبیعت، دور ریختن کهنه هاست و نو شدن... پیوسته نو شدن ...


گمانم از دست دادن به این نظم، آن قدر ها هم ترس نداشته باشد!
هان؟




نوشته شده در سه‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1396ساعت | 10:49 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (4)



همسر را می گویم. 

از خانه ی مادری برگشت ... روشن شده بود هوا که یک حجم سرد مهربان،  با لبخندی که فریاد می زد "آخیییش اومدم خووونه ..."‌لغزید زیر پتو ... و صبحم آغاز شد. اتوبوس سرد بود و تمام تنش را یخ گرفته بود. نرم نرم گرم شدیم و خوابم از تنهایی در آمد.
یک هفته ی سخت و شیرینی بود.

برای خودتان "انتظار"‌بسازید.

بعضی انتظارها شیرینند ... به ترانه های عاشقانه های منتظر، فرصت گوش داده شدن بدهید.

زندگی هم چون همه ی آن دیگر هنرها،‌ در کنتراست ها جلوه می کند.

از تیرگی نترسیم ...

از سکوت نترسیم...

گاهی همسر را رها کنیم پر بکشد به خانه ی مادر و کودکی کند برای مادرش ... پدرش ... برادرش ... 

و منتظر بمانیم ... 

اتوبوس های سرد،‌کارشان را خوب بلندند! 

:)


نوشته شده در یکشنبه 11 تیر‌ماه سال 1396ساعت | 03:56 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (3)



همسر رفت سفر . خانه ی مادر. رفت که یک هفته-ده‌روزی پسر مادر باشد.چرا تنها؟ چون من اگر می رفتم ؛ می شد شوهر من! مادرش می شد مادرشوهرمن! رفت که مادر و پسری کنند...
حالا کلاً چرا؟ 
چون همسر -همه چیز خوب پیش برود- دو ماه دیگر می رود از ایران... برای تحصیل ... و شاید ماندن . 

من چرا نمی روم؟

وکیل گفته اولش تنها برود بهتر است! من چندماهی بعد بروم. 
موسیقی گوش میکنم و گلابی و موز ناهارم  را عطر می کنم... و برای شروع کار آماده می کنم خودم را. آخر مودم زیاد خوب نیست از صبح. بی شک دوری از احسان یکی از دلایل است. دومی -که باید قویتر هم باشد- سیناست. دیشب آمد که تنها نخوابم. یک کلیپی نشانش دادم گریه افتاد. گریه ی حسابی ... بهش گفتم سینا کمک می خواهی. این بار قبول کرد. گفتم بیا برو پیش مشاورم. گفت مشکلی ندارد جز ماجرای مالی ... که بنا شد بدهم تا بعدها پسم بدهد... 
خوشحالم قاعدتاً.

مودم فقط فعلاً کمی پایین است.

عطر جدید را زدم راستی... همان که دوستترینش دارم. کارفرما خریده . عطر خوب کمک می کند به مود. می کند واقعاً! این طور نگاهم نکنید! می کند!

نسیم می آید شب. مهمانم می شود. خوب است. با نسیم بودن خوب است. می خواهد ازدواج کند و احتمالاً  بیشتر صحبت ها به همین محور است. صحبت درباره ازدواج را دوست دارم و ندارم. فکر کنم قبلاً نوشته ام همینجا که چقدر ادواج سختم بود! چقدر پریشانی کشیدم و اضطراب...
به هر حال امروزم را سپاسگزارم.

بروم قهوه درست کنم.

صبح آمده ...
سلام. :)



نوشته شده در یکشنبه 4 تیر‌ماه سال 1396ساعت | 09:37 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)


خب ...
چراغ اینجا خاموشه مدتیه.
اینجوری نمی شه ...
روزانه نویسی خواهم کرد! ^__^



نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1396ساعت | 10:13 ق.ظ توسط سپیده | نظرات (1)




مى گویند بعضى ها اساساً "چایى خور" ند!

به اندیشه وامى دارندمرا این مصطلحات... به چرایى مى اندازندم!

 از شنیده هاست که شمالى ها را چاى از عوارض رادیو اکتیو فضاى منطقه مصون داشته... از اعتیاد به تئین چاى هم کم نشنیده ام...

این دلیل تراشى ها اما زورشان به "چرا" یم نرسید هرگز. از آن دلیل ها مى خواهد چرایم که عقل از آن ها بى خبر است!

از من بپرسید یک جور "مادرانگى" هست در چاى داغ، که سخت رغیب بتوان یافتش میان طبیعت بى جان!


"مادرى" را که یاد این چاى هاى لیوانى داده است؟

که داغ مى ریزمش هر بار... سرد مى نوشمش اما!


تو انگار کن نفس نفس تازه رسیده از بازار داغ، در را باز کند، زنبیل پر از میوه و سبزى را کنار در پیاده کند، بوى نان تازه پر کند خانه را... از فخرى خانم تازه عروس گرفته بگوید برایت و پسر بزرگ ناصر خان که درسش همین روزها تمام مى شود و این که این همه پز دادن ندارد حالا توى صف نانوایى!

نفسش لا به لاى حرف ها آرام آرام منظم شود... تا همه ى میوه ها بنشینند سرجایشان توى یخچال، زیر برنج را کم کند، یک ظرف میوه ى شسته بیاورد جلویت لابه لاى کتاب خواندنت و بنشیند به پاک کردن سبزى ...

تازه مى رسد زمان نوشیدنش...


و اینگونه است که هربار داغ مى ریزمش باز... 

سلام

من یک "چایى خور"م! 

عاشق سلوک چاى ؛ داغ رسیده از بازار... تا... سرد، وقتى نشسته برایت سیب پوست مى کند.


#چاى

برچسب‌ها: چاى، فلسفه، دارد
نوشته شده در پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1396ساعت | 05:04 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (1)



اعضای خانواده یکدیگر را می بخشند!


از نظر جامعه شناسی این یک فرض بسیار غلط و خانمان سوز است.
با خانم منشی دندانپزشکی بسیار مودبانه سلام و احوالپرسی می کنیم هر بار که وارد اتاقش می شویم که دیر آمدنمان را زیر سیبیلی رد کند.
با آقای راننده تاکسی با آرامترین تن صدای ممکن صحبت می کنیم چرا که پول خرد نداریم!
با سوپر دریانی خوش و بشی می کنیم بیا و ببین که از شیر تازه رسیده اش بدهد بهمان به جای شیر پریروز که مانده در یخچال.

خانم آرایشگر را بگو ... از رنگ موها و سایز کمرش جوری تعریف می کنیم که خودمان هم فکر نمی کردیم بتوانیم.


به خانواده که می رسیم اما... 
چرخ رفتارمان آیین گردش دیگر پیش می گیرد نمی دانم چرا!


از مادر که همواره طلبکاریم!
پدر که رفتار سرشار از خطایش قابل بخشش نبوده و گاهی حتی اول مکالمات تلفنی لایق سلام هم نیست.برادر که جز دردسر و گرفتاری چیزی با خود نیاورده به زندگیمان و حوصله ی هم کلامی با او را در خود نمی بینیم.


عمو و عمه و خاله و خالو حالا یک چیزی ... احترامشان واجب است ...
آقای همسایه را هم باید به لبخند سلام و خسته نباشید بگوییم شاید یک روزی ما را برای پسر بزرگترش پسندید...

و ...
بدین شکل آدم ها هرچه دورتر می شوند ، ما در برخورد با آنها زحمت احترام بیشتر به خود می دهیم.
چرا؟

چون پدر و مادر و برادر اول و آخرش بیخ ریششانیم ... مجبورند بپذیرندمان ... گمان می کنیم هرچه بکنیم ، امروز یا فردا پاک می شود خودش ...
نمی شود اما ...نمی شود جان دلم ...زخم می خورند آن ها هم ... هر چند با این زخم اخت می شوند اما زخم زخم است ... در هر سلام نکرده،.. هر کادو تولد نگرفته ... هر روبوسی عید سهل انگارانه از سربازشده ... زخم می زنیم ... با همه ی این ها یک بدن نرم عریان را که همه جوره خود را وقف ما کرده ، آرام آرام می دریم...خودمان بیخبریم ...خودشان هم شاید حتی ...


ما؛
هم رانمی بخشیم!


ما؛
هم راخاموش می کنیم ...



برچسب‌ها: خانواده، زخم، می خورد!
نوشته شده در دوشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1395ساعت | 02:58 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (3)



به بی حرفی شده برسید ؟
هنوز حرف نزده! شده برسید به یک حالی که کلام بی ارزش شود؟ 
اگر شده؛ می فهمید چه حالی ام این روزهای آتش و آوار ...
 و بی انتظاری! 
شما هم بی انتظار می شوید؟ زیر آوار مانده باشند کسانی و حتی منتظر نباشید برای بلند شدنشان؟ 
اگر می شوید؛ می دانید چه دردم است این روزهای سفیدِ دودیِ هنوز ... 
حتی نمی دانم به چه فکر کنم. دلم حس دلسوزی می خواهد. نیست اما! گیر کرده ام بین حس های چند پاره ی شهری که مردمش همزمان بیچاره اند، خشن اند، افسرده اند، کلاهبردارند، فداکارند، حسودند، نابغه اند ،‌توسعه نیافته اند و هزارانی دیگرند یکپارچه، همزمان!
دلخراش است بی پدر شدن کودکانی که پدرانشان با خطرناکترین کارها ماهی یک و پانصد حقوق می گیرند!
 احمقانه است تفکری که پیچیده ترین حرفه های یک جامعه را با سهل انگارانه ترین متدهای ممکن می گذارد برشانه ی آسیب پذیرترین اقشار به شوق یک و پانصد دادن ماهانه!
...
من گیجم.
من سِر شده ام. 
یک نفر بیاید بگوید از این همه؛
من این لحظه چه فکر کنم؟
چه حسی داشته باشم؟
 "چه بگویم"ش بخورد توی سرم!

نوشته شده در شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1395ساعت | 01:08 ب.ظ توسط سپیده | نظرات (1)

  1    2    3    4    5    ...    21  >>